آلاچیق خانه پدر هنوز مشتری خود را دارد. <?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

مادر. برادر و شانای عزیز. هنوز هم گاهی برای درد ودل زیر سایه آن حرف های ناگفته را باز گو می کنند . آنقدر در حرفهایشان غرق می شوند که حضور هیچکس را جدی نمی گیرند.

سلامی بی پاسخ...

 سکوتی به اجبار...

لبخند... و شوقی از این همه احساس در وجودم موج می زند.

 پای درد و دلهایشان که می نشینم حضورم را پر رنگ تر می بینند شانا می پرسد :  نظر شما چیه؟ من هم شانه ای برایشان تکاه میدهم .

مادر می گوید اگر به جای شانه هایت زبانت را کمی تکان میدادی... ادامه نمیدهد لبخند می زند.

شانا می گوید گاهی بهتر است چیزی نگوییم.

 مادر می گوید من که نمیدونم شماها چی می گید فقط این رو میدونم که آدم وقتی حرف میزنه خالی میشه به قول قدیمی ها اگر حرف زدن شفا بخش نیست آروم بخش که هست حداقل این آرامش رو پیدا می کنی که حرف زدی.

سرمست می شوم از حرف های مادر... برای اینکه گفتمانشان را خراب نکنم چیزی نمی گویم  تجمع کوچک خانوادگی همیشه برایم لذت بخش بود . شانا چای خودش را تعارف می کند و می گوید برای خودم دوباره می ریزم. بلند که می شود دستش را می گیرم و می گویم برای من! چای بریز این چای خودت. می خندد و می گوید مثل همیشه....

و من همچنان سکوت می کنم.

 

/ 19 نظر / 4 بازدید
نمایش نظرات قبلی
باران

نازنینی می گفت: من اموخته ام در پس تمامی لحظه ها دمی بايد سکوت کرد به احترام تمامی لحظه هايی که فرصت جوانه زدن نداشتند

راز راه

´´´´´´´´´´´´´´¶´¶¶´¶¶ ´´´´´´´´´¶¶¶¶´´´´´´¶¶¶¶¶¶ ´´´´´´´¶¶´´´´´´´´´´´´´´´´¶¶ ´´´´´¶¶´´´´´´´´...´´´´´´´´´´¶¶ ´´´¶¶´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´¶¶ ´´¶¶´´´ساغر.........و.....غزل .....´´´´¶¶ ´´¶´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´¶´¶ ´¶´´´´´´´´´´´´´´´´¶´´´´´´´´´´´´´¶ ´¶´´´´´´´´´´´´´¶¶¶¶´´´´´´´´´´´´´´¶ ´¶´´´´´´´´´´´´¶¶´¶´´´´´´´´´´´¶´´´¶ ´¶´´´´´´´´´´¶¶¶¶¶¶´´´´´´´¶¶¶¶´´´´¶ ´¶´´´´´´´´´¶¶¶¶¶¶¶´´´´´´¶¶´´¶´´´´¶ ´´¶´´´´´´´´¶¶¶¶¶´¶´´´´´¶¶¶¶¶¶´´´¶ ´´¶¶´´´´´´´¶´´´´´¶´´´´¶¶¶¶¶¶´´´¶¶ ´´´¶¶´´´´´´¶´´´´¶´´´´¶¶¶¶´´´´´¶ ´´´´¶´´´´´´¶´´´¶´´´´´¶´´´´´´´¶ ´´´´¶´´´´´´¶¶¶¶´´´´´´´´´¶´´¶¶ ´´´´¶¶´´´´´´´´´´´´´´´¶¶¶´´¶ ´´´´´¶¶¶´´´´´´´¶¶¶¶¶´´´´´´¶ ´´´´´´´´¶¶¶´´´´´¶¶´´´´´´´¶¶ ´´´´´´´´´´´´¶¶´´´´´¶¶¶¶¶¶´ ´´´´´´´´´´¶¶´´´´´´¶¶´¶ ´´´´´´´¶¶¶¶´´´´´´´´¶´¶¶ ´´´´´´´´´¶´´¶¶´´´´´¶´´´¶ ´´´´¶¶¶¶¶¶´¶´´´´´´´¶´´¶´ ´´¶¶´´´¶¶¶¶´¶´´´´´´¶´´´¶¶¶¶¶¶¶ ´´¶¶´´´´´´¶¶¶¶´´´´´¶´¶¶´´´´´¶¶ ´´¶´´´´´´´´´´¶¶¶¶¶¶¶¶´´´´´´´´´¶ ´´´¶¶´´´´´´´´´¶´´´¶´´´´´´´´´´¶

راز راه

بابا خيلی بی معرفتي ! ما هم گاهی دلمون براتون تنگ می شه !

سارا

سلام خوبی وب جالب داری به منم سر بزن

امير

سلام مهربون تبريک ميگم وبلاگ زيبا و در حين حال دلنشينی داری خوشحال ميشم که با شما دوست عزيز تبادل لينک داشته باشم خوشحال ميشم که حضور شما دوست عزيز رو در گفته هايی از نگفته ها احساس کنم اين محبت رو از من دريغ نکن شاد باشی و شاد زندگی کنی

مريم

حالا اين سکوت قراره تا کی ادامه داشته باشه؟

مريم

فقط بايد جمعشون کنی... ........همين

خاله ريزه

سلام فکر کردم سکوتت رو شکستی؟ پس کی می‌نويسی؟ من منتظر نوشته‌های نابت هستم به روزم اگه دوست داشتی بيا

شيرين

به فریاد خاموش دل بسته ام جدا ماندم از خواهش خواستن ز نامهربان مردمی ، مردمان چه گویم به فریاد خاموش من ؟ در این آزمندان جویای نام من و شعر و مرتاضی و سوختن ز زاهد نمایان تقوا فروش چه گویم به فریاد خاموش من ؟ غرور من از آزمندی به دور سرود من و خویشی خویشتن از این جمع این مردمان دروغ جدا باد فریاد خاموش من؟ وبلاگ زيبايی داريد دوست خوبم... خوشحال می شم به من هم سری بزنی...