قول داده بودم دستهایم را برای تمام لحظه های با تو بودن بسوزانم

نیت که می کنم گونه هایم می سوزد.

و باز هم مجبورم بد قولی کنم تا زخم گونه ها درمان شود.

 

پی نوست : به قول حسین پناهی عزیز بعضی چیزها به بعضی چیزها خیلی مربوط میشه

حالا شده نقل قول ما...  خاطرات را از من بگیرید می شوم استخوان بدون پوست.

/ 32 نظر / 2 بازدید
نمایش نظرات قبلی
شیدا

س مثل سلام من در چشم این پنجره تنهایی یک درخت میبینم که عریان میشودهردم ومنتظر اسمان میماند زیرا که به معجزه رویش دوباره ایمان دارد[گل]گ

مژده

سلام دوستم. حرفتون خیلی زیبا بود. یک لحظه روی تنهاییم شک کردم. مرسی بابت نظر عالی و خوبتون [گل]

من

من تو را لاووووووووووو رفیق! من قلمت را لاووووووووووتررررررررر همی! [گل]

بهار

تو پایینی برات نظر گذاشتم.

بانو

به رسم همیشه سلام. خاطرات.......تارهایی که تنیده‌ایم تا روحمان را اسیر این جسم پوشالی کنیم.... آسمونی باشی. یاعلی.[گل]

Z-D

نوشته هاتون بسیار زیباست... خیلی دوسشون دارم . به تار و پود روح آدم نفوذ میکنه ... کاش میتونستم منم بنویسم ...

مرضیه

گونه های من نیز گاهی می سوزند،/ و من به یاد می آورم/ .../چه حس تلخ دردناکی...