کودک که بودم وقتی دست در دست مادر پله های کوچه را پایین می آمدم،

وقت غروب همیشه کودکی خیره به خیابان پشت پنجره ای می نشست

من صادقانه برایش دست تکان میدادم و او صادقانه برایم لبخند می زد.

دلم برای دست تکان دادن و لبخند های صادقانه کودکی هایمان تنگ شده...

 

پی نوشت : گر دوست دشمن است، شکایت کجا بریم !؟

/ 26 نظر / 12 بازدید
نمایش نظرات قبلی
فرهاد کریمی

سلام و درود یک دقیقه ی عصر در سطر هشتم منت بگذارید

شیوا

سلام این غم عمیق در نوشته هایت ..... تلفظ نام مادر را در نوشته هایت دوست دارم !! فکر کردن به معنی مرا به خاطرت بسپار !! اوج نیاز من میشود انگار !!

یاسی

سلام یار غریب

الهام

سلام مدتی نبودم، مدتی ست به دوستان وبلاگی سر نزدم خوشحالم بعد از مدتی دوباره وبلاگت را دیدم متنهای کوتاه و عمیقت زیباست به جای فقط دلتنگی شروع کنیم این دوستی ها را

علیرضا

سلام.کجائین پس؟؟؟؟پیداتون نیست؟؟؟؟دلمون تنگ شده....