برای رسیدن به سرزمین من سرزمین تو ،دستهای خالی هیچ دردی دوا نکرد

ذهن پوسیده تو و سینه پر خون من از نگفته ها ،هیچ دردی دوا نکرد

در این شهر بی رفیق لوطی شهر طوطی شده بود

در این سرزمین سرد بی لکه ای ابر ،رنگ آفتاب سیاه ،آسمان قرمز...

گولمان زدند و ما ساده گول خوردیم.. بازیچه دست مترسک شدیم

شبها چراغ خانه را برایم خورشید نشان دادند

ساده پذیرفتیم که دستهایمان را به جای مشت کردن به پیش هر کس دراز کنیم

از آن روزها برایم تنها خاطره باقی مانده

 هرگز لحظه های با دوست بودن را فراموش نخواهم کرد .

 

پی نوشت :

چگوارا : هرگز زانو نخواهم زد حتی اگر آسمان کوتاه تر از قامتم باشد

/ 16 نظر / 10 بازدید
نمایش نظرات قبلی
شهره

دلم برای نوشته هاتون تنگ شده بود...... اینم از لحظه های با دوست بودنه؟!

نگار

من با دل و دل با تو و با ما هم و بی ما هم......؟؟؟؟!!!؟؟؟؟!!!!

یکی از این همه

دست خودم نیست هر دفعه به بهانه اییی جذب این وبلاگ می شوم در اخر هم یادم افتاد دلم برای خودم چقدر تنگ شده بود بهانه ی بعدی را نمیدانم

ANAHITA

سلام چه خوب كردي بهم سر زدي تو دوران سخت قبل از كنكور به پيام يه دوست نياز داشتم( البته اگر منو دوست خودت بدوني) نوشته هات مثل هميشه قشنگه چون با احساست مي نويسي واسه كنكورم دعا كن والبته بازم بهم سر بزن.......

یاسی

حتما به تنها کسی که سر نمیزنی منم[گریه]

یاسی

کم لطفی شما هم شیرینه

salim

kash sar nevesht joz en minevesht rozi ke wared zendagi man shod tamam lahzehara ba o khosh boda wa hargez fkr weda wa khdhafezi ra nemikardam w2a ama emroz.....