برای تمام روزهای تنهای ام جرعه ای آب کنار گذاشته ام، با چیزی شبیه خاطره پشت دستم را داغ کرده ام،

گاه به گاه نشسته فریاد میکنم،

هنوز هم برای دردهایم گاه چهره در هم می کشم،

هنوز هم سوغات پیاده روهای شهرمان را به ارمغان می آورم،

گاه و بیگاه دست کسانی را که دوستشان دارم می فشارم،

دلیل اینهمه، یعنی بودن بی نفس کشیدن ؟؟ یا نفس کشیدن، بی بودن؟؟

فلسفه اش هرچه که میخواهد باشد،

من بی دلیل نفس می کشم چون بیشتر اوقات یادم می رود که باید نفس کشید

من بی دلیل هستم چون بسیار وقت ها یادم میرود که باید باشم...

 

پی نوشت:این نوشته نشانی من است. اگر یافتی ام، راهی نشانم بده، بگذار بی گدار به آب بزنم شاید...

/ 18 نظر / 4 بازدید
نمایش نظرات قبلی
فانوس در یایی

سلام روزهای تنهایی آنقدر طولانی شد که آب تمام شد حالا ماندم که این بغض را با چه فرو بخورم

فریدون مشیری

پسرم بسیار زیبا بود چون خیالت همه شب مونس و دمساز من است شرم دارم که شکایت کنم از تنهایی

الهام کاشونی

سلام اقا هادی چطوره احوالتون؟ اگه بهم سر بزنی خیلی خوشحال میشم [گل]

خاله ریزه

می‌گم قربون دستتون اگه می‌ِشه یه کروکی هم بذارید کنار این نشانی.... خیلی پیچ در پیچه....[چشمک]

ستاره

این یکی از قشنگ ترین نوشته هاته کل متن منظورمه نشان از تفکر عمیقت داره