لقمه ها را که در گلو فرو می دهم  چیزی حنجره ام را آزار میدهد

گفته بودم گاهی میل ندارم.  مادر باور نمی کند

می گوید کم خوردی. میخندم و می گویم بس است دیگر جا ندارم.  

می گوید گاهی برای نفس کشیدن جا کم می آوریم نه برای خوردن .

سرم را بالا می گیرم تا راه تمام حرفهای نخورده ام را در گلویم با بغض فرونخورده هموار کنم…

 

پی نوشت ( یا همان قبل نوشته ها) : خنده هایم را فراموش کرده ام مادر. مرا در آغوش بگیر انگشتی به چانه ام بزن، دوباره یادم بده!!

/ 17 نظر / 11 بازدید
نمایش نظرات قبلی
نگار

این روزها همه ی فعل ها ماضی شده اند... ان هم ماضی بعید... میدانی دلم برای فعلی که حال ساده تنگ است....[گل]

نازنین

خیلی جالبه...از کجا میاد این همه احساس فروخورده......؟ جالبتر اینکه هممون مثل همیم :(

بانو

به رسم همیشه سلام. ما قبیله‌ی دردیم؛ تبار خاموشی و نسل بازمانده از رنج‌های کهن؛ اما مگر می‌شود برای دلخوشی مادر هم که شده نخندید.خدا برای صبوری بهانه‌ای بهترین از او نداشت......می‌دانم. آسمونی باشی. یاعلی.[گل]

یاسی

مرا به خاطر بسپار در این زمستان بی در با سیبی گاز زده مرا بخاطر بسپار پشت حصار چوبی عشق با اناری دانه شده مرا بخاطر بسپار با عکسی یادگاری از بهار در همین زمستان مرا بخاطر بسپار با امضایی از بی تو بودن و عطر یک گلابی

یاسی

مرا به خاطر بسپار در این زمستان بی در با سیبی گاز زده مرا بخاطر بسپار پشت حصار چوبی عشق با اناری دانه شده مرا بخاطر بسپار با عکسی یادگاری از بهار در همین زمستان مرا بخاطر بسپار با امضایی از بی تو بودن و عطر یک گلابی

یاسی

مرا به خاطر بسپار در این زمستان بی در با سیبی گاز زده مرا بخاطر بسپار پشت حصار چوبی عشق با اناری دانه شده مرا بخاطر بسپار با عکسی یادگاری از بهار در همین زمستان مرا بخاطر بسپار با امضایی از بی تو بودن و عطر یک گلابی

شازده کوچولو

راه گلوی من اما.. با حرف های فروخورده و بغض فرو داده ام هم باز نمی شود !! .. .. .. یه سر هم به ما بزنید و نظری بذارید خوشحالمون کردید

علی سبکبار

سلام هیچ وقت در زندگی اینقدر متاسف نبوده ام که این روزها شده ام آینه دق برای تو نوشته های تلخ تر از همیشه ات روحم را جر داده است به قیمت تمام شرافتم این بازی را تمام می کنم .