و می دانم که دلتنگ می شوم

دلتنگ می شوم  برای فردا که همیشه می خواست امید را به زندگی ام  ببخشد. اگرچه گاهی فردا  هیچوقت  نمی آمد

دلتنگ می شوم برای سایه ام که همیشه و همه جا در کنار من بود حتی وقتی در کنار خورشید بودم

دلتنگ میشوم برای تو...  برای تو...  برای تو...  که هیچگاه نبودی تا من همیشه بهانه ای برای دلتنگی داشته باشم

دلتنگ می شوم برای " پاییز"   برای "اندوه پرست"  برای "کاشفان فروتن شوکران"   برای "صدای پای آب"

دلتنگ می شوم برای آینه که آن شب تا صبح صمیمانه با من گریست

دلتنگ می شوم برای قلم و کاغذ که برایم تکرار میکرد اگرچه گاهی تکرار, تکرارم میکرد و دلتنگ

دلتنگ میشوم  برای چیزهای که میخواستم داشته باشم ونداشتم

پنجره ای برای باز شدن

سکوتی که با نگاهت بشکنی

دلتنگ میشوم برای چیزهای که داشتم وساده از دست دادم

خانه مادر بزرگ با آن حیاط قشنگ که هیچ وقت بدون گل نبود

لبخندهای پدر بزرگ که در تمام فصل ها یک رنگ بود

و حوض کوچک ابی با سه , چهار ماهی قرمز نه خیلی کوچک که گاهی سنگ صبور من بودند

دلتنگ می شوم

/ 21 نظر / 14 بازدید
نمایش نظرات قبلی
هستی نصرتی

سلام با تو که شايد ندانی که هستی و کيستی . اما اين را بدان لايقی. برای انکه وقتی دلت برای خود تنگ شود. هستند آدم هایی که از خود بيزارند.چشم ديدن خودرا حتی درآينه ی دلشان هم ندارند چه برسد به همين آينه مسی که در هر خانه پيدا می شود. ... می خواهم بدانی که چقدر با عظمت و پر شکوهی چرا که بيش از صدها نفر دلتنگ و مشتاق ديدار روح وقلم وکاغذت هستند ازخود دلتنگی!.خب باش! مگر ما نيستيم اگر دلتنگيم بايد چه کنيم؟ ...درست است بايد يا مدارا کنيم و بسوزيم .ويا نه! بگرديم و پيدايش کنيم تا که برسيم به خودمان و بيش از اين دلتنگيش را تحمل نکنيم او را صدا کنيم بگذار خودمان بفهمد که دوستش داريم و دلمان برايش تنگ است سکوت نگوييم بلکه فرياد بزنيم: ای خويش با توام ای خود من دلم برايت تنگ است اما خاموش نمی نشينم و می گويم که دوستت دارم پس ياريم کن بيش از دلتنگ و دور از تو نباشم بگذار با تو باشم و به تو افتخار کنم و در کنار تو عشق بازی کنم در کنار تو و با تو بخندم ای من خويش ای خود من مرا با ديدنت شاد کن و بگذار با تو دم و بازدم کنم ای بنده

هستی نصرتی

در ادامه ی متن پيشين بهم بگو حالا چی ديدی؟ پاينده باشيد. نصرتی

زادورا۰۲۱

سلام مرسی که به اين سياه چاله سر زدی. با يه حرف دل بی مزه آپم بازم خوشحال ميشم بيايد موفق باشی

عرشيا

سلام من از امروز با تو هستم خونه ما بيا

سلام حرفهای جالبی ميزنی به اميد ديدار

شايد....

و زمانی شده است که به غير از انسان هيچ چيز ارزان نيست............. برگشتن به گذشته برام سخته و گذشتن ازش برام ناممکن. شدم آدمی که توی ثانيه هاش گير کرده باز هم مثل تو. چطور ميتونم بگذرم؟ چطور می تونم برگردم؟ برای يه لحظه يه جای مطمئن - يه جايی که ترس و وحشت بهم چنگ نندازه عطش دارم. اما با روياهام سير نميشم. چی شد که به اينجا رسيدم؟ نمی دونم. اگه ميشه برگشت بگو. شايد من نمی دونم. حقيقت هميشه از واقعيت دوره. اينجا سرده. خيلی سرد. آدمها گم شدن. زمان خيلی وقته که وايساده. من با ماسکم تنهام اما بازی ادامه داره...

امشب تا صبح به خود ميخندم.........

تارونه خوشبخت

امشب این بالا در آسمان فرشته ای می گرید چون می خواهد پی در پی.........

دوست

واااااااااااای چقدر این مطلبتون زیبا ست و به دل می شینه!!!!!! امیدوارم هیچ وقت دلتنگ نباشین دوست من...