به قبری تازه میهمانم میکند

کسی که نمیداند برای کشتن من نیازی به این همه زحمت نیست.

کاسه ای خاک.. در دست می گیرم.. نامم را صدا می زنم

چشمانم را می بندم تا این میهمانی با شکوه را جشن بگیرم...

در اوج خوشبختی ام وقتی تو تمام ثانیه هایت را برای من خراب میکنی...

 

پی نوشت: دخترکم دیر آمدی، 19 سال است که دیر آمده ای...

/ 20 نظر / 18 بازدید
نمایش نظرات قبلی
آناهیتا

آخه تو چرا نیستی؟؟؟؟؟؟؟؟ [ناراحت]

آناهیتا

آخه تو چرا نیستی؟؟؟؟؟؟؟ [ناراحت]

خ

هیچ اتفاقی، اتفاقی نیست ... هیچ چیز در زندگی معنا ندارد، مگر معنایی که شما به آن می دهید

علیرضا

چرا اتفاقا خودشم میدونه....اونم همینجوری مرد....با من....با هم خودکشی کردیم...وقتی فهمیدیم تموم این سال ها رو به عشق هم زنده بودیم و زندگی کردیم و اون یکی مون هرگز نمیدونست.... حالام با هر بار دیدار تا لب چوبه ی دار میریم و برمیگردیم....زندگی کردن من مردن تدریجی بود...(هست)

آیدا

می گن آدما موقع مرگ تموم خاطره هاشون یادشون میاد این روزا همش خاطره ها تو مغزم می چرخن

سارا

سلام خوندم و چقدر نوشته هاتو دوست دارم[گل]

yasi

بالاخره چاپ شد...........