چیزی نگو ، بگذار من بگویم

اینجا سخت بود زندگی کردن، گام برداشتن، جستن و یافتن،

من مبعوث شدم تا راهی برای خودم بیابم تنها پیامبری که مبعوث شد تا خود را نجات دهد

خدا پشیمان شد از آفرینش پیامبری که نه میتوانست از زمره آن همه پیامبرش باشد و نه از دار و دسته آن تک شیطان...

پیامبری که برای رستگاری خود آمده بود امروز سر در گم و کلافه بدنبال خدای خود می گشت...

به راستی آیا من خدای خود را گم کرده ام یا او مرا ؟

پی نوشت :  دوباره سیب بچین حوا، من خسته ام، بگذار از اینجا هم بیرونمان کنند.

/ 15 نظر / 6 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سارا آرامش

نامش حوا بود و سیب چید و عاشق کرد... آدمم خطاب کن.

نجمه

سلام دوست عزیوبلاگ خوبی داری گلم حتما به من هم سر بزن [گل]

سکوت

وبلاگ زیبایی داری. من هم وبلاگ زیبایی دارم. به من هم سر بزن. ==== خیلی مسخره بود؟ میخواستم منم باز همونو بنویسم دیدم تکراریه.ننوشتم. یعنی نوشتما ولی یجوری که انگار ننوشتم.ولی باز نوشتم.

رها

خوندم ولی نتونستم حرفم رو بنویسم برات حرف دارم ولی نمی دونم چرا نمی تونم برات بنویسم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

نگاری

عزیزم ممنونم که اومدی پیشم پراکنده کمی دست نوشته هات رو خوندم استعداد خوبی تو نوشتن داری [چشمک]

فاطمه

روز بخیر!واقعا از خوندن مطالبت لذت بردم!میشه یه بک آپ از وبلاگتون برام میل کنین؟بشدت علاقه دارم تک تک نوشته هاتونو بخونم

عسل

پی نوشت عاااالی...

رویا

سالهاست در این مکاره بازار ،خدای خود را گم کردیم.از همان زمان که هابیل ها و قابیل ها،کلاغهای گردو شکن را ،سرمشق خود کردند.

نجمه

من هم ارادتمند [بغل]

jinoos

[دست][دست] بسی زیبا بود ! عمر عالی مستدام ! 191 سالته ؟!