وقتی به چشمهایش نگاه کردم برای اولین بار بود که دلم برای کسی می سوخت.

 یا شایدیک دلتنگی عجیب؟!!!...نمی دانم؟؟!!!

 میخواست چیزی بگوید,نتوانست.این سرفه های لعنتی که از گلوی او بیرون می ریخت امان مرا هم بریده بود. دستش را گرفتم و از او خواستم چیزی نگوید. قلم و کاغذ خواست. چیزی که همیشه با ما بود وامروز هیچکدام از ما نداشتیم. برایش پیدا کردم و از او خواستم کوتاه بنویسد.

نوشت :اگر برای پیچک, دیواری نیست به غرورش تکیه میدهد من مسافرم حالا تو باید...

قلم را از او گرفتم.

گفتم استراحت کن...

چه حس غریبی بود. او مشتاق گفتن با من و من مشتاق رفتن با او... و گفتن و رفتن ممکن نبود.

دستش را می خواستم ببوسم . دستش را کشید قلم را از من گرفت و...

نوشت : تو عشق را گدایی نکردی و این تحسین من بود!!!!! خــرابــش مـکــــن!!!

چشمانش را بوسیدم و گفتم : میدانی! دلم برای نگاهت تنگ می شود.

نوشت : بعد از تو دیگر هیچوقت نگاهم بر کسی شور نیاورد. یک انقباض بی اختیار...

 و دوباره سرفه های لعنتی

.

.

.

دیگر نه او توان نوشتن داشت و نه من تاب نگاه...

کسی گفت: بگذارید استراحت کند...

و این سرفه های لعنتی... بار سفر مسافر مرا می بست       

/ 57 نظر / 2 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سها وسپيده

سلام ممنون از اينکه به ما افتخار داديد و به وبمون سر زديد

سها

شکست عهد من و گفت :هرچه بود گذشت به گریه گفتمش :آری ولی چه زود گذشت بهار بود و تو بودی و عشق بود و امید بهار رفت و تو رفتیو هرچه بود گذشت

N!LO0ofar

سلام پيش ما نميای ؟؟؟؟؟؟؟ من آپ کردما . . . خودم ۵۰ . . .

هليا

تو که نمی دانستی چرا پرسيدی؟ چرا من دچار اين مرضم؟ چرا مگر اگر و اما برای اين وقتها نيست؟ پس چرا دچارش نمی شوم؟ چرا پاسخ خود نيستم؟ در جريانش دست وپا ميزنم.من مردارها را زنده می کنم. رگ به رگ می شوم تا درد را حس کنم. هر روز مرا بالا آورده اند. هر روز. صدايم نکنيد من کرم. من لالم. من حتی نوشتن نمی دانم. سراغی از من نگيريد. بگذاريد تا درون گل آلودم لجن مال بمانم. بگذاريد دچار اگر و امای شما نشوم. من اصولا اصل ناپذيرم. بگذاريد صورتم را تيغ بزنم و بعد بزکش کنم. اين است دنيای ديوانه من. ما را با هم نديده اند پس حضور نداريم. مرا هرگز کسی نديده است پس مرده ام.

فرزانه

فقط می تونم بگم که خيلی زيباست نه دلتنگيات نوشته هات

بهار

بسيا زيباست ادامه بده

سوده .:. ماهی تشنه .:.

چه می لرزاند این نوشته ها آدم را! همه اش را می نوشم انگار! یاد اعتیادم افتادم! اعتیاد به قهوه تلخ