خیلی سخته بخواهی از چیزهای بنویسی که با تو اجین شدند.. انگار که میخواهی خودت رو بنویسی و نمیدونی از کجا شروع کنی. از هرکجا هم که شروع کنی اول خط نیستی، آخرش هم نیستی...درست جایی هستی که خودت هم انتظارش رو نداری .

فرصتهای که از دست رفت یا بدست اومد، تصمیماتی که اشتباه یا درست گرفته شد، ثانیه های که به التماس هم نایستادند و همه و همه آدمهای که هر چند کوچک توی زندگی نقش بازی کردند. و عقربه ساعت بسته به روزگار، تند یا کند چرخید و چرخید...

و توی چرخش این عقربه ها آرزوها ی من دو دسته شدن.. یکی آرزوهایی که هیچ وقت فرصت نشد نگهشون دارم و یکی دیگه آرزوهای که همه خاطره شدن...  و حالا هم فکر میکنم هیچ آرزوی ندارم.. هیچ آرزویی

رو بروی آینه روزها می گذرد

آینه میخندد، می گرید

من هیچ نمی گویم

آینه می خنداند، می گریاند... من هیچ نمی گویم

دستی به آینه میکشم

غبار می روبم از آینه

خود، خود، خودم می شوم

نه می خندم نه می گریم

/ 14 نظر / 11 بازدید
نمایش نظرات قبلی
خود روانی

بدجور با بازی های زندگی گره خوردم بدجور سرم شلوغ شده دارم مستقل میشم بزرگ میشم مرد میشم روی پای خودم می ایستم دیگه باید دنیای کودکانه م رو خراب کنم و با زندگی خشن جدی روبرو بشم دیگه نمی تونم مثل یه بچه بخندم گریه کنم بخوابم و با شادی توی کوچه ها بدوم خیلی ترسناکه خیلی غمگینه خرد کننده ی استخونهای آدم مسئولیته می فهمی که چقدر غمگینم چقدر می ترسم...

رزگل رامین

سلام دوست عزیز وبلاگ خوبی داری به ما هم سر بزن اگه موافق تبادل لینک هستی به من خبر بده شما لینک شدید منو به اسم شعر های عاشقانه لینک کنید

بهار

چقدر با احساس می نویسی...اینها همان از دل برآمده هایی ست که جایی جز نشستن بر دل هم نمی یابد! واژه زیبای مادر اغلب پستهایت را دلنشین تر می کند. کاش شاد باشی و با طراوت![گل]

نازنین

نمی دانم چرا هیچگاه برای از خود نوشتن به سر خط نمی رسیم!

ساشا

سقراط را بگـــذار و با ما باش امــــروز مــا وارثــان سرنوشت شـوکــــــرانیـم ...

Mahi

من ره نمیرم مکَر آنجا که کوی دوست من سرنمی نهم مکَر آنجا که پای یار کَفتی هوای باغ در ایام کَل خوشست مارا بدر نمیرود از سر هوای یار

ماه

چه حس آشنایی به آدم می ده این نوشته [رویا]