دیشب خواب خودم را دیدم<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

کنار خیابانی ایستاده بودم با پالتوی سیاه و چمدانی پر از خاکستری

باران یک ریز می بارید و من نشانی ام را گم کرده بودم

به راه افتادم / کسی پرسید : کجا ؟

گفتم : نمیدانم !  شاید آنسوتر آشنای باشد تا دیگر نیازی به نشانی ام نباشد

خندید و گفت : فراموش کن...

از خواب پریدم  

تمام  تنم از خواب باران خیس بود

 و من...  هیچ چیز برای فراموش کردن بیاد نیاوردم. 

چيزی را آيا فراموش کرده ام؟

/ 68 نظر / 2 بازدید
نمایش نظرات قبلی
غزال

خيلی جالبه !! من توی بيداری هم بعضی وقت ها يادم ميره٬ادرسم کجاس ؟؟

شبنم

سلام ! من آپ کردم . خوشحال ميشم بهم سر بزنی :)

عسل

سلام خوشحال ميشم به کلبه ی سرد ما هم سر بزنی فقط لباس گرم بپوش سردت نشه

اميد

از اينکه سر زدی ممنون

باران

چرا دلت برای خودت تنگ نميشه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟/؟ ما تا کی بايد منتظر بمونيم دلت واسه خودت تنگ بشه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ دلت که برای خودت تنگ بشه به به ! که چه بارونی ميباره ميذاری ما هم بشيم مسافر جاده ی بارونی خبر بده!

شبنم

سلام ! مرسی که بهم سر مي زني . آپ کردي بهم خبر بده . راستی با تبادل لينک موافقي ؟

خاله ريزه

برگشتم... موندگار شدم...از دست اين دله لعنتی... عنوان اين وبلاگ رو خيلی دوست دارم... آخه من خيلی وقتها دلم برای خودم تنگ می‌شه ياحق

اشکان

قشنگ مینویسی ... ------------------------- یلدات مبارک...

شبنم

يلدا مبارک ! :) دلگرم باشي ... راستی من آپم . دوست داشتی سر بزن !