دارم سعی می کنم از ............ فرار کنم . همین!!

/ 48 نظر / 14 بازدید
نمایش نظرات قبلی
حلاج

چیزی برای گفتن نمانده جز تصویر لبانی که تواش دوخته ای

نگار

خیلی زود که برگردی باز برای بی تو ماندن من هزاره ای ست که پرشکوفه ترین کلمات مرا در غیاب نور به خواب سایه خواهد برد سفر به سلامت پرنده ی دخترانه ترانه تنها تو می دانی که هیچ پیش گویی از خوابگزاران محرم آسمان گمان نخواهد برد که من از بازجست بی سرانجام آن سفر کرده روزی به عریان ترین رویا ها خواهم رسید من مجبور به باور بی دلیل این دقیقه ام که خداوند از آخرین سهم ستارگان تو را برای تنهاترین شاعر فرودستان خسته فرستاده است هنوز نرفته از عطر آب و آواز نیزه ها بین تشنگی های تو منتهای کجا به شامات شبانه ام می برد بازآ که غیاب تو از حدود این همه رویا هزاره ای ست ... فرستاده ی آخرین آواز آدمی (سید علی صالحی)

نگار

در این ایوان که کنون ایستاده ام سال تحویل می شود در آن غروب ماه اسفند از همه ی یاران شاعرم در این ایوان یاد کرده ام مادرم در این ایوان در روزی بارانی سفره را پهن کرده بود برای فهرست عمر من ناتمام گریه کرده بود همه ی عمر در پی فرصتی بود که برای من در این ایوان از یک صبح تا یک شب گریه کند شفای من سالهای پیش در یک غروب پاییزی در خیابانی که سرانجام دانستم انتها ندارد گم شد مادرم در ایوان وقوع خوشبختی را برای ما دو تن من و مادرم حدس زده بود صدای برگ ها را شنیده بودیم آمیخته به ابر بودم زبانم لکنت داشت قدر و منزلت اندوه را می دانستم پس هنگامی که گریه هم بر من عارض شد قدر گریه را هم دانستم همسایه ها به من گفتند : اندوه به تو لطف داشته است که در ماه اسفند به سراغ تو آمده است (احمدرضا احمدی)

نگار

در این ایوان که کنون ایستاده ام سال تحویل می شود در آن غروب ماه اسفند از همه ی یاران شاعرم در این ایوان یاد کرده ام مادرم در این ایوان در روزی بارانی سفره را پهن کرده بود برای فهرست عمر من ناتمام گریه کرده بود همه ی عمر در پی فرصتی بود که برای من در این ایوان از یک صبح تا یک شب گریه کند شفای من سالهای پیش در یک غروب پاییزی در خیابانی که سرانجام دانستم انتها ندارد گم شد مادرم در ایوان وقوع خوشبختی را برای ما دو تن من و مادرم حدس زده بود صدای برگ ها را شنیده بودیم آمیخته به ابر بودم زبانم لکنت داشت قدر و منزلت اندوه را می دانستم پس هنگامی که گریه هم بر من عارض شد قدر گریه را هم دانستم همسایه ها به من گفتند : اندوه به تو لطف داشته است که در ماه اسفند به سراغ تو آمده است (احمدرضا احمدی)

نگار

هنگام روز کجا می روی در خانه بمان غمگینم گیلاس ها بر درختان نشسته اند پرنده از تنهایی پر نمی زند هراس دارد من همواره در روز زخم قلبم را به تو نشان می دهم در خانه بمان آوازها از خانه دور است یک ستاره هنوز در آسمان مانده است شب می شود گلهای سرخ در شب در باغچه دیده نمی شوند در باغچه یادبود تو است کنار این بوته های گل سرخ می خواستی بمیری مردی به تو بانگ زدیم تو را صدا کردیم تو مرده بودی یار من لحظه ای در بهشت دوام آور شب تمام می شود کلید خانه را گم کرده بودیم در کوچه ماندیم در کنار خانه علف ها روییده بود اما چه سود سایه نداشتند زاده شدم که لباس نو بپوشم جمعه ها تعطیل باشد در تابستان آب سرد بنوشم عشق را باور کنم کلمات مرا به ستوه نمی آورد انگشتانم در میان برگهای درختان تسلیم روز می شوم لباسها بر تنم کهنه است من در تابستان آب گرم می نوشم هنوز تشنه ام (احمدرضا احمدی)

همیشه ساده میبازد

منم هستم...منم بازی؟[نیشخند] آپم[لبخند]

mch

خوبه که حد اقل دریچه ای پیدا کردی.

مريم

Salam man avalin barame omadam zibast dar panahash maryam

رویا

دوست جون از چی فرار می کنی ؟