مجسمه ای ساخته ام از خودم تا هر بار که به آن نگاه میکنم دلگرم شوم به خودم، که هنوز تا این مجسمه سنگی فاصله دارم هر چند مختصر.

گوشه اتاق می چینم خودم را بی ترتیب خاص، تا دست دیگری به تقاضای شکستن بر نخیزد.

و فسیل شده ام پشت میزی که تنها به فعل نوشتن می گذرد. تنها فعل این میز کهنه،

و تنها فعل این صندلی کهنه که با کوچکترین حرکت ناله اش به هوا می رود، نشستن .

و این تمام من می شود وقتی می نشینم و می نویسم. تنها با دو فعل

و تو باور میکنی که بیدار هستم. از چراغی که تنها میز را روشن میکند با یک فعل

و باورت می شود که هنوز بیدارم. باز هم یک فعل

و فعل های که مرا به ادامه وا میدارند.

 

پی نوشت .من فتیله چراغ را تا سر حد خاموشی پایین کشیده ام، مبادا خاطراتم سیاه شوند.

/ 34 نظر / 16 بازدید
نمایش نظرات قبلی
هستی=دختر خوب

[گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل] ________________________سلام دوست عزیز______________________ [گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل] *********************************************************** [گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل] ________________________مـــــــن آپــــــــــم_______________________ [گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل] *********************************************************** [گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل] ______________________منتظرحضورپرمهرت هستم___________________ [گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل] *********************************************************** [گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل] ______________________فعلا بــــــــــــــــــــــای ______________________ [گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل] [خجالت][خجالت][خجالت][خجالت][خجا

شهره

سیاهی خاطرات از چراغ نیست،خودت هم میدانی.... نوشتن فعل بزرگی است چون هم دلی بزرگ میخواهد وهم ذهنی خلاق و پر معادله...هرکسی نمیتواند این یک فعل را انجام دهد...اما فعلهای دیگر ممکن است توسط هرکسی انجام شود!قدر قلمت را بدان....[گل]

علیرضا

سلام.من تا وقتی خودم بودم هرچی فعل هامو صرف می کردم نتونست منو بخونه و حفظم کنه.نتونست منو بشناسه..ولی من تموم قواعد صرف افعالش رو حفظم.حفظ حفظ...حالا که کار از کار گذشته تازه برای هم رو کردیم که تموم زندگیمون رو وقف هم کردیم تا همدیگه رو بشناسیم و باور کنیم.هر چند خیلیدیر شده.ولی الان همو بیشتر از خودمون می شناسیم.(ولی حیف که داریم از هم فرار می کنیم.....) من آپم.این متن بالایی هم قصه نبود.خاطرات خاکستری من بود.

مریم

مجسمه ای ساخته ام از خودم تا هر بار که به آن نگاه میکنم دلگرم شوم به خودم، که هنوز تا این مجسمه سنگی فاصله دارم هر چند مختصر... خیلی زیبا می نویسید. خیلی... [گل]

علیرضا

مرسی از حضورت رفیق..شاد باشی.

نازنین.ا

من خواب نیستم خاموش اگر نشستم مرداب نیستم روزی که برخروشم و زنجیر بگسلم روشن شود که آتشم و آب نیستم ...