روز سیاه

پایان انتظار تو  پایان لبخندهای تو پایان سرفه های تو سرفه ها سرفه ها سرفه های که حنجره مراهم زخمی کرد. پایان نوشتن های تو پایان تمام تو  پایان تمام من

بغضم را فرو می خورم . تو خواسته بودی… اما مگر چقدر تحمل دارم....

چقدر آرام خوابید

خدایا ...

یادت می آید وقتی داشتی قصه مرا می نوشتی آنطور که دوست داشتی نوشتی . حتی یکبارنپرسیدی میخواهی اینجارا کمی تغییر دهم؟ می خواهی  اینجا را آنطور که دوست داری بنویسم ؟ بگو که خود خواهی بگو...

حالا دیدی پایان انتظار کسی, که تو را دوست داشت و در هر شرایطی دستش را به سوی آسمان تو میگرفت و می گفت "عالیست, بهتر از این نمی شود" .حتما صدایش را شنیدی یا لااقل دستهای نحیفش را رو به آسمان

 او در لحظه ای تمام شد و تو به آخر قصه ما رسیدی و می نشینی به انتظار پایان قصه یکی دیگر که او را هم انطور که دوست داشتی نوشتی...  

می گویند کفر می گویی می گویم دلتنگی می کنم

می گویند او آنقدر خوب بود که نتوانست در میان ما باشد می گویم  باور نمی کنم هرگز نبودن و ندیدنش را

گفته بود برای سنگ قبرم چیزی بنویس

  و من تمام قدرتم را در فرسایش قلم برکاغذ به حراج می گذارم تا جمله ای جاری شود. نوشته شد

صدایت می کنم آنگاه کز نامهربانیها به تنگ آید دلم...

/ 28 نظر / 2 بازدید
نمایش نظرات قبلی
روانی

نوشته هات آدمارو ميسوزونه. نميشه يه کم خنک تر بنويسی؟

بانو.

سلام.کاش می‌توانستم مهمان آرامشی کنمت؛اما ناتوانم از اين کار.آرزو می‌کنم قدری آرام بيابی.ياعلی.

روانی

به خدا راست ميگم. همشو درست انجام دادم. اما هنوز خرابه. اما مطمئنم که خرابترش نکردم. باور کن .

روانی

باشه. عيبی نداره. هر جور دلت خواست گند بزن به ما. دريغ از يه چک کردن. واقعا که برای خودم متاسفم!!! نشون به اون نشون که الان ساعت ۲ همون شبه آخريه...

روانی

سلام. امشب ديگه نميتونم غصه هامو تاب بيارم. الان کجايی؟ ميشه حدس زد. حتما خوابی. اما کجا؟ چطور بايد قبول کنم که اضافی ام. تو بهم بگو. چطور برم؟ چطور فراموش کنم که امشب کجا خوابيدی؟ به خدا دیوونه نیستم.تنها نيستی ميدونم. تنت گلوله آتيش شده تا زندگی معمولی تو توی آغوشت جا بدی. بگو دروغه. بگو به من پشت نميکنی. بگو ديگه تن تو به هيچکس نميدی. بگو. بگو. داد بزن يالا من کرم. به خدا ديوونه نيستم. حسودم. يه کم. نه خيلی. حالا ديگه تنها نيست که منو طلب کنه. حالا منم با سه تا ديوار شيشه ای . منو دار بزن. ميدونم که لذت ميبری. گفتم که ديوونه نيستم فقط گاهی اختلال حواس... نميخوام بهت دست بزنه. بگو دستای کثيفشو از دورت باز کنه. بهش بگو بره و ما رو تنها بذاره. ما از خودمون بر می آييم. توروخدا بگو بره. من امشب چه جوری بخوابم. لامذهب تو هم امشب نخواب. آی ی ی ی. دردم گرفت. ميسوزه. بگو که من برم. فقط اگه تو بگی من ميرم. امشب نه صداتو دارم نه تصويرتو. ............... حالا حلال تو هر آنکه در آغوش گرفته ای! خوش باش! برگه ای از خاطرات روانی

قصه گوی شبهای تنهايی

ساعت ۴ صبحه. نوشته هام روی تنم خشکيدند. شايد اين تنها لحظه هايی که به خودم دروغ نميگم.دردهای منم مثل دردهای توئه اما يه کم کوچيکتر وعميق تر. ما نبايد قصه ببافيم. ما بايد قصه هارو زندگی کنيم. به نام عشق و هر آنچه که تو آفريدی. بايد وضو بگيرمو نماز بخونم اما ديگه تقريبا يادم رفته. من بايد فراموش کنم وفراموش بشم. نترس. بريده نميشی. اين لحظه ها برام لبريزه از... ممنون.

رکسانا.....

اين واژه چقدر عجيب به هممان می ريزد. بايد مغرور باشم. بايد از بايدها دل بکنم. بايد آسوده ات بگذارم. بيا اينهمه دروغ! کافی نيست؟ دعا می کنم شبی چون من به تبی طولانی دچار شوی. بلرزی اما نه از سرما از سوز درون. شايد اگر من نيز مانند ديگران بودم راحت تر بودی. شايد به اينجا از التماس محروم نمی شدم... نميدانی گاهی چقدر تمنا کردن زيباست. رهايت می کنم تا در بی مرگی ات کوچ کنی. تنها شدم. تنها ميمانم. رها شدم. رها نميکنم....

بلا!

برايت آرزو ميکنم .... روزهايت روشن شود... زيبا مي نويسی. پيش منم بيا

خ

یاد پدرم می افتم