فکر می کنم از یه چیزهای خسته شدم...

این روزها می گویند: عصبی شده ای. گوشه گیر شده ای. کمتر حرف میزنی. من هم چیزی ندارم که بگویم. تنها به زور عضلات صورت لبخندی تحویلشان میدهم و برای این همه هوش سرشارشان دست می زنم...

می گویم: هیچ چیز مثل انتظار روح آدم را خسته نمی کند ... هیچ کس باور نمیکند

در ذهنم نشست

... و زمزمه های ما هرگز آخرین سرود نیست

هر چند بارها دعای پیش از مرگ بوده است...

                                                  ا. بامداد

/ 42 نظر / 11 بازدید
نمایش نظرات قبلی
عسلی

سلامممممممممممممممممممممممممممم

عسلی

گاهی دلت واسه خودت تنگ ميشه؟

عسلی

اها فهميدم دور از جونت مرگ؟

عسلی

خب لبخند زوووری ام نزن..

عسلی

من برم خوشحال ميشم سر بزنی و از اين حرفای تکراری فعلا

راز راه

شراب کهنه می خواهم که مرد افکن بود زورش که تا يک دم بياسايم ز دنيا و شر و شورش

بانو

وبلاگ درخور تاملی است . . موفق باشيد

حورا

به قول يکی از دوستان به اين ميگن غار تنهايی نميشه انتظار داشت کسی درکش کنه!!! اون خودمی که دلت براش تنگ شده کجاست؟ پست قبلی برام جالب بود یه جور حس شادی رو به آدم انتقال ميده!!!!! با اين که موضوع شادی نداره!؟