چهار میلیون سال پیش وقتی من تازه به دنیا اومده بودم. بابام که من رو خیلی دوست داشت دور یه پوست ببر پیچید و امیدوار بود که من زنده بمونم . بابام اون ببر رو 1700 سال قبل از تولدم از توی جنگل شکار کرده بود. من اولین پسر و دومین فرزند خانواده بودم .

فرزند اول خانواده یک فرشته مهربون بود وقتی من تازه می خواستم راه رفتن رو یاد بگیرم اون توی مسابقه  بین قبله ای اونقدر خوب دوید که اول شد . بعد جایزه بهش دادن.

بابام به خاطر به دنیا اومدن من خوشحال بود چون یه نفر اومده بودکه باعث میشد نسل خانواده ما منقرض نشه. البته اگر این تازه بدنیا اومده خوراک دایناسورها و کروکودیلها و غیره نشه..

خلاصه بعد از اون همه سال برام جشن گرفتند. جشن وارث خاندان... یعنی وارث همون ...

اما یه چیزی من رو اذیت می کرد، اون هم وجود مهمانها بود. بابام از دایناسورها و کروکودیلها هم دعوت کرده که توی جشن تولد من تشریف بیارند تا با هم آشنا بشویم. وقتی می پرسم چرا؟ بابا چیزی نمی گه اما فرشته مهربون یواش میگه برای اینکه دایناسورها و کورو کودیلها تو رو بشناسند واگر جایی تو رو دیدند نخورنت... من میگم اگر انها گرسنه باشند که دیگه این حرفها سرشون نمیشه... فرشته می خنده و شونه بالا می اندازه... بعد با چشم به جایی اشاره می کنه...

من با کروکودیل دست میدم.. دایناسور من رو می بوسه و لبخند می زنه...

حرف های یک فسیل لابه لای دندانهای یک دایناسور..

/ 42 نظر / 11 بازدید
نمایش نظرات قبلی
راز راه

هیچ وقت آرزو نکردم که بیشتر از چند روز آینده زندگی کنم !

آسمان

نگاهم دار که چون گردی ب ناگاه بر خواهم خواست و بر شفافیت آینه های انتظار خواهم نشست

آیدا

خداوند توانی دوباره به پاهایت برای گذر از تمامی پس کوچه هایی را بدهد که در آن عشق را نفس می کشند. وقلبت را خدا لبریز شراب مقدسش کند.

سوفي

دوست خوبم سلام متن قشنگي بود موفق باشي.با مطلب جديدمنتظرتم.دوست دارم به اين آدرس هم بري تشكر.ardene.blogfa.com

فانوس در یایی

سلام من بی صبرانه منتظر مطلب جدید شما هستم لطفا به فانوس هم سر بزنید متشکرم

غروب آخر

يك وقت ديدي خدا دلش به حال تنهايي ما سوخت! اگر نه واي به حال ما و معجزه ي نگاه... [گل] منهم به روزم

مینا

میگم هادی جان میشه به من بگی چه جوری می تونم توی بلاگم عکس بندازم آخه این تکنولوزی با من سر سازگاری نداره! نمی فهمم چی میگه[زبان]

رقاصه - یه بی سر و پا

نا خواسته به بازی آمدی و دعوت شدی. ممنون که آمدی. ساده ای و میگویی فسیلی. افکارت به فسیل ها نمحورد. ممکن است که 4 میلیون سال عمر داسته باشی اما هنوز هستی. سن ات مهم نیست انچه مینویسی مهم است. تولدت مبارک گرچه حوصله اش را نداری. 10 روز بعد من به دنیا آمده ای درست وسط خرداد. قبول کن که اخلاقمون گاهی همونقدر گتد میشه که خودت میگی. و اما وبلاگ برتر بودنت تبریک. گیلاس ها گوشواره بودتشون بهتره. اینجوری هم قشنگه هم نوبرانه. اگه بخوری ممکنه کرم داشته باشه. دنیای یه رنگ باید برای مدتی برای ما ادمها که از رنگ پریم جالب باشد. پری از همه چیز. از دار از دوستان از زندگی و گاهی از خودت. میخواهی بروی اما نمیدانی کی. میدانی اگر بروی دوباره شروع خواهی کرد. فراموش کرده ای. مهم نیس ممکن است دچار بیماری وقفه های زمانی شده باشی. من هم شدم. اگه نمیدونی این چه بیمارییه یه سری به کتاب همنوایی شبانه ی ارکستر چوبها بزن. پ.ن. خفه میشوم.