دست و پایم را به زمین بسته اند

ورنه خیلی پیش پرواز می کردم  از زمینی که زل زده است به چشمهایم

حالا تو بشین هی آسمان ریسمان بباف . . . .

 

پی نوشت : سپاس از هستی ماندگار که یادی را بیاد آورد..   

پی نوشت بعد: من عادت کرده ام به انتظار...

پی نوشت آخر : انتظار پرواز.. به چیز دیگه فکر هم نکن

 

/ 40 نظر / 4 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مائده

-به کجا چنین شتابان؟ گون از نسیم پرسید... -دل من گرفته زاینجا هوس سفر نداری؟ ز غبار این بیابان؟ -همه آرزویم اما... چه کنم که بسته پایم؟!!!!!

نگار نويدي

ممنون که سر زده بود ممنون تر که اعث شدی بیام اینجارو ببینم

آرزو

دلت که غل و زنجیر نیست با دلت میتونی به هر جا که میخوای بری حتی به آسمون. مگر اینکه دلتو خودت زنجیر زده باشی!!!!

مائده

از این ماتم که.... آپم [گل]

پسر گم شده

سلام.دغدغه جالبی بود.[گل] خوشحال میشم سری هم به ما بزنید و تبادلنکی داشته باشیم.[گل]

بهار

سلام دوست عزیز.... با جاده زندگی در کلبه ام منتظر حضور پرمهرت هستم ... با تشکر...[گل]

فریبا

very nice

فریبا

very nice

پرویز

سلام منم میام اینجا تند و تند هی لذت میبرم هی لذت مییبرم [گل]

شهاب

و تو را من پيغام کردم از پس ِ پيغام به هزار آوا، که دل از آسمان بردار که وحي از خاک مي‌رسد. پيغام‌ات کردم از پس ِ پيغام که مقام ِ تو جای‌گاه ِ بنده‌گان نيست، که در اين گستره شهرياری تو; و آنچه تو را به شهرياری برداشت نه عنايت ِ آسمان که مهر ِ زمين است.