گاهی دلم برای خودم تنگ می شود
 

دستهایم باز بود ...

یک پا بیشتر نداشتم...

پیراهنی به تن کرده بودم که دیگر هیچ کس آن را به تن نمی کرد...

و کلاهی که در تمام فصل ها بر سرم بود..  و سیاه...  مثل آن روزها

کلاغها از من می ترسیدند و تمام پرندگان

ایستاده می خوابیدم

هیچ لبخندی نداشتم و هیچ آرزویی

و دستهای که همیشه باز بود. نه برای در آغوش گرفتن. بل برای ترساندن..  برای دور کردن..

کسی نپرسید اینجا چرا ایستاده ای؟ انگار تمام مردم میدانستند که مترسک میان شالیزار یعنی چه...

باد پاییزی که شروع به وزیدن کرد تک پای من توان مقابله نداشت.. خم شدم

و با اولین برف زمستان زمین خوردم

حالا نه جامه ای و نه توان ایستادنی ..

و سالهاست که روح سرگردان یک مترسک را تنها پرنده ای می بیند که . . .

من روح سرگردان یک مترسکم

 

بعد نوشت: شاید نتوانستم بگویم ..

۲- چند نفر از ما بودیم که نخواستیم مثل مترسک باشیم.

۳- چند نفر ازما به این فکر کردند که بود یا نبود ما چقدر اهمیت دارد. یعنی اگر نبودیم اتفاقی خاصی می افتاد یا نه فرقی نمی کرد...

پيام هاي ديگران ()        link        یکشنبه ٢۸ مهر ۱۳۸٧ - هیادو