گاهی دلم برای خودم تنگ می شود
 

دیروز مادر می گفت مهر آمد و دیگر شور و شوق آن روزها را نداریم.

بچه ها بزرگ شده اند و دیگر نیازی نیست برایشان کتاب و دفتر و قلم بخریم....

دیگر جلد دفترشان رنگی نیست..  کتابشان شعر ندارد.. 

از آنهمه مداد رنگی تنها مداد سیاه باقی مانده است .. دفتر نقاشی دیگر فراموش شده است...

کوله هایشان کیف دستی شده است...

مادر می گفت دیگر سلیقه ما را نمی پسندند خودشان کفش انتخاب می کنند...

لباسشان را حتما باید ازفلان جا بخرند....

مادر می گفت نیازی نیست صبح بیدارشان کنیم...

ساعت شماطه دار دیگر مدتهاست کار نمی کند در انباری خاک می خورد... موبایلها آلارم می دهد..  

مادر می گفت مهرگان به تیرگان شبیه شده است...

مادر احساس پیری می کند...

دلم برای مادر تنگ می شود...

دلم برای خودم تنگ می شود...                 مهرگان را پاس بداریم

پيام هاي ديگران ()        link        پنجشنبه ٢۸ شهریور ۱۳۸٧ - هیادو