گاهی دلم برای خودم تنگ می شود
 

می گفتند ریگی در کفش داری... کفش هایم را در آوردم. با بندی به دور گردن آویختم.. گفتند دیوانه است...

حالا جای زخم پیاده روهای شهر بر کف پایم نقش بسته...

زخم حجره عاجزم کرده از هرچه فریاد است

خندیدم به زخم هایم

دستهایم پینه بسته

به پینه ها هم خندیدم

می خواهم بروم

                  می خواهم بروم

                                   می خواهم بروم

به جای که فریاد را برای حنجره، آب را برای گلو و تکه نانی را برای گرسنگی ام یافت کنم..

پيام هاي ديگران ()        link        چهارشنبه ٦ شهریور ۱۳۸٧ - هیادو