گاهی دلم برای خودم تنگ می شود
 

ایستاده میخوابم تا جایی جا نمانم.

سر به زیر هم می خندم تا کسی نبیند... شاید هم مدتهاست که نمی خندم

وقت خواب حواسم به پشت سرم هم هست. حواست به آبرویم باشد . 

گلی دارم به رنگ سفید که از باغچه خانه پدر با عشق مادرم چیده ام که باورت شود عاشق نیستم .

لباسم سیاه است تا در دنیای بی رنگی لکه ای باشم. نه اما آنقدر سیاه که دیده نشوم...

 زمین سراسر لغزنده است. این را از هزار بار  زمین خوردن فهمیده ام.

دستبندی داشتم که به رسم یاد بود به دخترکی دادم که فال می فروخت

 گفتم پول ندارم فال بخرم، دستبند برای تو یک فال به من بفروش. در فالم آمده بود..

در کوی نیک نامی ما را گذر ندادند...

می گویم فال هم با ما سر ناسازگاری دارد. دخترک رفته است...  

و من ایستاده می خوابم...  حواست به آبرویم باشد.

پ.ن.

خسرو شکیبایی عزیز که رفت دلم به وسعت تمام حرفهای نگفته ام گرفت...

پيام هاي ديگران ()        link        شنبه ٥ امرداد ۱۳۸٧ - هیادو