گاهی دلم برای خودم تنگ می شود
 

چهار میلیون سال پیش وقتی من تازه به دنیا اومده بودم. بابام که من رو خیلی دوست داشت دور یه پوست ببر پیچید و امیدوار بود که من زنده بمونم . بابام اون ببر رو 1700 سال قبل از تولدم از توی جنگل شکار کرده بود. من اولین پسر و دومین فرزند خانواده بودم .

فرزند اول خانواده یک فرشته مهربون بود وقتی من تازه می خواستم راه رفتن رو یاد بگیرم اون توی مسابقه  بین قبله ای اونقدر خوب دوید که اول شد . بعد جایزه بهش دادن.

بابام به خاطر به دنیا اومدن من خوشحال بود چون یه نفر اومده بودکه باعث میشد نسل خانواده ما منقرض نشه. البته اگر این تازه بدنیا اومده خوراک دایناسورها و کروکودیلها و غیره نشه..

خلاصه بعد از اون همه سال برام جشن گرفتند. جشن وارث خاندان... یعنی وارث همون ...

اما یه چیزی من رو اذیت می کرد، اون هم وجود مهمانها بود. بابام از دایناسورها و کروکودیلها هم دعوت کرده که توی جشن تولد من تشریف بیارند تا با هم آشنا بشویم. وقتی می پرسم چرا؟ بابا چیزی نمی گه اما فرشته مهربون یواش میگه برای اینکه دایناسورها و کورو کودیلها تو رو بشناسند واگر جایی تو رو دیدند نخورنت... من میگم اگر انها گرسنه باشند که دیگه این حرفها سرشون نمیشه... فرشته می خنده و شونه بالا می اندازه... بعد با چشم به جایی اشاره می کنه...

من با کروکودیل دست میدم.. دایناسور من رو می بوسه و لبخند می زنه...

حرف های یک فسیل لابه لای دندانهای یک دایناسور..

پيام هاي ديگران ()        link        شنبه ۱ تیر ۱۳۸٧ - هیادو