گاهی دلم برای خودم تنگ می شود
 

یه روز یه کتاب می خوندم که تمام فونتش قهوه ای بود متن هم انگلیسی بود کتاب چاپ 1965 نیویورک بود. حالا فکر کن کاغذش چه رنگی میتونه باشه و از آنجا که اینجانب توی زبان یک نابغه به حساب می آیم برای ترجمه کلمات مجبور بودم از دیکشنری استفاده کنم . خلاصه بعد از حدود دو، سه ساعت که سرم رو از توکتاب در آوردم . بگی نگی یه چیزهایی به اندازه ارزن دستگیرم شد که ... متوجه یه چیز جالب شدم .من همه چیز رو تقریبا یک رنگ می دیدم ترکیبی از قرمز و خاکستری. هرچی سعی کردم که رنگ ها رو تشخیص بدم نشد که نشد. چشمهام رو مالیدم ، شستم ، برای مدتی بستم ولی هیچ تغییری بوجود نیامد. اگر راستش رو بخواهید اولش کمی ترسیدم ولی بعد پیش خودم فکر کردم که یکی دوساعتی رو همین طوری میگذرونم اگر خوب نشد یه فکری میکنم...یکی از دوستام با خنده گفت دچار یاس فلسفی شدی. خودم تقریبا راضی بودم . همه چیز یک رنگ داشت و من داشتم دنیایی رو تجربه میکردم که درکش برای خیلی ها غیر ممکنه...  من از دریچه ای دیگه داشتم دنیا رو میدیدم. دنیایی که پر بود از رنگهای قشنگ که تا اون موقع هیچ وقت به اونها دقت نکرده بودم. و حالا تنها یک رنگ را می دیدم . رنگی که نه خودم انتخاب کرده بودم و نه حتی اسم دقیقش رو میدونستم چیه! ولی راضی بودم . به همه جای خونه نگاه کردم. حتی جاهایی رو که سالها بود طرفش نرفته بودم. بیرون نرفتم چون فکر کردم خونه اونقدر جا برای نگاه کردن داره که نیازی به بیرون رفتن نیست...حدود یکی ، دو ساعتی گذشت و من خسته از جستجو دنبال همه چیز و هیچ چیز. خسته روی تخت دراز کشیدم و خوابم برد. بیدار که شدم برای مدت کوتاهی فراموش کرده بودم چه اتفاقی افتاده ولی دیگه همه چیز برگشته بود به حالت واقعی خودش. تنها چیزی که برایم باقی مانده بود گشتن در گوشه و کنار خانه و دیدن و یافتن چیزهایی بود که فراموششان کرده بودم...

پ . ن .اگر دوست داشتید تجربه کنید ولی عواقب کار به عهده خودتان خواهد بود

پيام هاي ديگران ()        link        پنجشنبه ۱٩ اردیبهشت ۱۳۸٧ - هیادو