گاهی دلم برای خودم تنگ می شود
 

روزی خودم را با طناب همین زندگی دار خواهم زد و به همه ثابت خواهد شد هرگز مرگ را فراری نیست

روزی خودم را دار خواهم زد و به همه ثابت خواهم کرد هرگز آنهمه ثانیه ها را که در تلاش زنده ماندنمان کشتیم جز رسیدن به انتها چیز دیگری نبود

روزی خودم را با طناب این زندگی دار خواهم زد و تو خواهی دید که آنچه ورای من و توست جز این چیزیست که می بینیم. آنچه می بینیم در مقابل ورای من، ورای تو، تهی بود از هر چه که بود

روزی خودم را دار خواهم زد و تو خواهی دید که مرگ هرگز آنچه که تصور می کردیم نیست. مرگ تمام من است برای شروع دوباره من. شروع دوباره تو... این را باور کن

روزی خودم را دار خواهم زد تا بدانی اگر خود شروع نکردیم خود تمام می کنیم

روزی خودم را با طناب تو دار خواهم زد تا با تمام باورم باور کنم طنابت بسیار پوسیده تر از آن بود که می گفتی.

روزی دار خواهیم زد امروز مان را تا بدانیم چقدر زود به فردا می رسیم وقتی امروز را می کشیم . و روز بعد را.

روزی دار را دار خواهیم زد با چنگالمان تمام دار را..

روزی با دندانمان گره دار را باز خواهیم کرد تا بدانیم آن گره آنقدر محکم بود که هرگز در طول تاریخ ، وقت دار زدن هرگز باز نشد.

شاید روزی با دیدن تو با دیدن دار هر چه که گفتم را فراموش کنم .

نمیدانم شاید... 

پيام هاي ديگران ()        link        چهارشنبه ٤ اردیبهشت ۱۳۸٧ - هیادو