گاهی دلم برای خودم تنگ می شود
 

این روزها زده به سرم دائم با آدم های مثل خودم سرو کله می زنم..

بلوار کشاورز ساعت 11 صبح یه روز زمستونی روی یکی از نیمکت ها نشسته بود جلو رفتم و آرام با گفتن سلام کنارش نشستم. این تیپ آدم ها به ظاهر آرام هستند و باید مراقب باشی عصبانیشون نکنی چون بعدش ممکنه اتفاقاتی بیافته که اصلا قابل پیش بینی نیست. گفت چیزی می خواهی؟ گفتم نه سلام کردم!! گفت آخه آدم ها بی خودی به ما سلام نمی کنند یا می ترسند یا می خواهند چیزی بدهند. گفتم: اولا به قول خودت آدم ها دوما" من نه از کسی می ترسم نه چیزی دارم که بدم. نگاهش رو خیره کرد رو من و گفت ولی من یه چیزی می خوام. گفتم چی؟ گفت هر چیزی که سیرم کنه. گفتم: گرم یا سرد گفت: سردمه. گفتم همین جا بشین برم برات بیارم. ادای من رو در آورد و گفت : همین جا بشین تا برگردم. تو بر نمی گردی..  گفتم پاشو با هم بریم.گفت نه تو برو من همین جا نشستم. نگاهش رو خیره کرد به سمت روبرو. کاپشن خودم رو انداختم روی شونه هاش. با خشم نگاهم کرد و کاپشن رو دور خودش پیچید. بلند شدم و رفتم چند دقیقه ای طول کشید تا غذا حاضر شد سریع برگشتم و دیدم دو سه تا صندلی اون ورتر نشسته. رفتم به سمتش و گفتم ببخشید اون آقایی که روی اون صندلی نشسته بود رو ندیدید. نگاهی کرد و بلند شد. گفت گرمه. گفتم بریم روی همون صندلی بشینیم. گفت دیر کردی نمی خواستم اونجا بشینم . غذا رو با هم خوردیم گفتم اسمت چیه گفت به تو چه. گفتم هر روز اینجایی گفت نه گفتم نمی خواهی حرف بزنیم گفت نه.. چند تکه پیتزا باقی مونده بود گفتم من دیگه نمی خورم.. بقیه اش رو برداشت و گفت برای فردام.. گفت میدونی چند وقت بود با کسی غذا نخورده بودم..؟ خوشحال شدم که بالاخره چیزی گفت. گفتم چند وقت؟ گفت حدود 3 سال . وقتی مادرم زنده بود. بلند شد و به سمت امیر آباد حرکت کرد . پرسیدم میتونم باز هم بیام اینجا و ببینمت. گفت این غذا رو میتونی زهر مارم کنی. پشتش که به من بود با دست اشاره کرد نه!!!! چند قدم که دور شد بر گشت و گفت زمستون که تموم شد کاپشن رو بهت پس میدم و قاه قاه خندید و رفت... چند دقیقه ای گذشت حس کردم هوا داره سرد میشه و من باز...

پ.ن. ترجیح داده بودم اول سیرش کنم بعد درد و دل کنیم ولی نشد..

 6/11/86

 

پيام هاي ديگران ()        link        سه‌شنبه ٩ بهمن ۱۳۸٦ - هیادو