گاهی دلم برای خودم تنگ می شود
 

يه کمی خاطره خوشگل کمی هم قديمی

وقتی از در وارد میشی دیگه به چشم یک آدم نگاهت نمی کنند. (گرچه این نگاه ها آشنا بود.) تمام وسایلت رو می ریزند روی زمین و از کوچکترین  بسته ات هم چشم پوشی نمی کنند. بهش گفتم بسته شکلات است! نگاهی کرد که پیش خودم گفتم حتما کور نیست! خوب می بیند. اما چرا دانه دانه شکلات ها را باز کرد؟  در همین فکرها بودم که صدای مرا به خود آورد یکی دیگه پرسید: بار اوله که اینجا می آیی؟ با سر اشاره کردم   نه! لبخندی گزنده ای زد و چیزهای گفت که برایم اصلا مهم نبود. مرا به اتاقکی راهنمایی کرد. اتاقکی که سه دیوار داشت، یک سقف بلند و یک پرده. (این اتاقک چقدر آشنا بود.) گفت لباسهایت را در بیاور و بیانداز بیرون. و تاکید کرد همه لباسهایت را.منظورش را خوب فهمیدم. همین کار را کردم. لباسهایم را هم با تمام دقت گشت. و یکباره وارد اتاقک شد من هم  از شرم حس کردم بیش از اندازه سرخ شدم. (یادم آمد قبلا هم شرمنده ایشان شده بودم) بدنم را هم گشتند.گوشها. دهان زیر بغل کف پا و... و عجیب بود که نپرسید توی کله ات چیزی داری. با خودم شرط بستم که  دنبال چیزی میگردند که خودشان هم نمیدانند چیست. بیرون که رفت لباسهایم را داد و گفت زود بپوش و بیا بیرون. چند ساعت بعد وارد محیطی شدم که می گفتند ... آدمهای زیادی آنجا بودند با جرمهای مختلف. می بایست دو روزی آنجا باشم. تا بعد از کارهای اداری و تزریقات آمپولهای که نمیدانستم چیست.( درد داشت) به اندرزگاهای مختلف بر حسب جرمی که مرتکب شدیم تقسیم کنند. دو روز بعد، من را هم فرستادند میان یک عده آدم که فکر کنم هیچ تشابهی بین ما نبود. یا لااقل جرم هایمان شبیه هم نبود . البته بیشترشان. به خودم گفتم مهم نیست مرا که نمی خورند. چند روزی میهمانشان هستم. و همین هم شد چند روز بعد با یک تکه کاغذ شبیه همانی که مرا آنجا فرستاده بودند بیرونم کردند... آن چندر وزی که آنجا بودم ساعت 7 صبح بیدار باش بود ساعت 8 صبحانه ساعت 9 آمار برای اینکه ببینند از دیشب تا صبح فردا کسی خدای ناکرده کم نشده باشد. بعد تا ساعت 12:30 در اختیار خود ساعت 13 ناهار و تا ساعت 5 در اختیار خود ساعت 5:30 آمار دوم روز برای اینکه ببینند از ساعت9 صبح تا 5:30 بعد از ظهر خدای ناکرده کسی کم نشده باشد. خلاصه بیشتر ساعات روز میتوانستی در اختیار خودت باشی مگر اینکه...( این قسمت را باید برید ببینید چون گفتنی نیست )

 یادگار آنروزها

امروز فریاد می زنم برای تو که میدانم برای شنیدن نیامدی

و حنجره ای که سالها پیش          

در تب فریادی که برنخاست

مرد...

 

پيام هاي ديگران ()        link        چهارشنبه ۱٩ دی ۱۳۸٦ - هیادو