گاهی دلم برای خودم تنگ می شود
 

برای دوستی که...

آرزو سلامتی می کنم برای تو و نسل تو

و برای . . .     نسل خودم

اینک فرسایش قلم بر کاغذ

لنگان لنگان از درد روزگار خویش

 بی آنکه بدانم این مسیر راهی برای کسی باز خواهد کرد یا مرا نیز به بن بست خواهد رساند .

این قصه برای تو آشناست .

روزگاری خدایان بر دلهای ما حکومت می کردند : هلنا، آتن، زئوس، و... و آرزوهای ما همه برای رسیدن به رستگاری بود جای که سقف هفتمین آسمان را نیز می درید .

حالا که به خودم نگاه می کنم به وضوح می بینم که بزرگترین آرزوهایم دستی بر سقف اولین آسمان نیز نمی کشد. از آن خدایانی که در دلهایمان داشتیم و قدرت ذهن ما بود و ما را امپراتور قدرتمند ترین و بزرگترین جهان می نمود اینک چیزی بر جای نمانده است. من نه دیگر امپراتور بزرگترین که هیچ، کوچکترین آرزویم هم نیستم . حتی برای آرزوهایی که درست می کنم( میدانی یعنی چه؟ "ارزو درست می کنم" ) فرمانرایی نمی توانم . و چه زود آرزوهای کوچکم، کوچک و کوچکتر می شوند تا جایی که بسیار وقت ها آرزوهایم را نیز فراموش می کنم . و در گوشه ای گاه به ساده ترین شکل ممکن به خاک ذهن می سپارمشان .

اگر دردهای دلم سر باز می کنند و چرک خون از لا به لای زخم های کهنه ام بیرون می جهد تقصیر من نیست. که اگر با من بود تمام آنرا در تمام روزنه های وجودم پنهان می کردم . اما زخمی که دهان باز کند بی اراده هرچه که در خود دارد را بی هیچ تردیدی بیرون می ریزد . این گوشه ای ازدردهای نسل من است.   

و تو همچنان از نگاه نسل خود به واژه های من نگاه می کنی. تقصیر تو نیست . تقصیر به گردن هیچکس نیست. این فاصله میان من و توست که هر کدام حرف میزنیم جز حرکتی نا محسوس بر لبهایمان چیزی نمی بینیم .

برایت آرامش در لحظه لحظه های ذهنت آرزو می کنم .

پيام هاي ديگران ()        link        دوشنبه ۳ دی ۱۳۸٦ - هیادو