گاهی دلم برای خودم تنگ می شود
 

قبل ها نیز گفته ام، اما امروز برای کسی می گویم که بار بسته است و میدانم که دیگر هر گز در تکرار روزهایم تکرار نخواهد شد. خودت میدانی که به اعتراض نشنیده هایت، امروز به بهانه رفتن کسی که نمی شناسمش به شهادتش می گیرم به خاص ترین آفریده ات ، به انسان...

میدانی که اینهمه سال صبر نکردم تا باز بگویی صبور باش. بعد از اینهمه سکوت حالا به اعتراض برخاسته ام تا بار اینهمه سوال را از دوشم برداری.

بعد از اینهمه سال سکوت حالا با هزار سوال بی جواب مانده ام...

و تو بهتر از همه میدانی که این روزها چقدر بی حوصله شده ام...

آنروزهایی که می توانستم خودم را فراموش کنم، فراموش شده اند حالا باید خودم را هم تحمل کنم

آنهمه جواب که برای روز مبادا داشتم همه تبدیل شده اند به سوال های عجیب و غریب...

خودم هم تبدیل شده ام به آدم عجیب و غریب. این را همه می گویند...

و تو همچنان وادار به سکوتم می کنی...

ای کاش سکوتم را می شکستی... ای کاش می گذاشتی... ای کاش سکوتت را می شکستم

قبل از آنکه با تمام وجود بشکنم...

پيام هاي ديگران ()        link        پنجشنبه ۱ آذر ۱۳۸٦ - هیادو