گاهی دلم برای خودم تنگ می شود
 

و می دانم که دلتنگ می شوم

دلتنگ می شوم  برای فردا که همیشه می خواست امید را به زندگی ام  ببخشد. اگرچه گاهی فردا  هیچوقت  نمی آمد

دلتنگ می شوم برای سایه ام که همیشه و همه جا در کنار من بود حتی وقتی در کنار خورشید بودم

دلتنگ میشوم برای تو...  برای تو...  برای تو...  که هیچگاه نبودی تا من همیشه بهانه ای برای دلتنگی داشته باشم

دلتنگ می شوم برای " پاییز"   برای "اندوه پرست"  برای "کاشفان فروتن شوکران"   برای "صدای پای آب"

دلتنگ می شوم برای آینه که آن شب تا صبح صمیمانه با من گریست

دلتنگ می شوم برای قلم و کاغذ که برایم تکرار میکرد اگرچه گاهی تکرار, تکرارم میکرد و دلتنگ

دلتنگ میشوم  برای چیزهای که میخواستم داشته باشم ونداشتم

پنجره ای برای باز شدن

سکوتی که با نگاهت بشکنی

دلتنگ میشوم برای چیزهای که داشتم وساده از دست دادم

خانه مادر بزرگ با آن حیاط قشنگ که هیچ وقت بدون گل نبود

لبخندهای پدر بزرگ که در تمام فصل ها یک رنگ بود

و حوض کوچک ابی با سه , چهار ماهی قرمز نه خیلی کوچک که گاهی سنگ صبور من بودند

دلتنگ می شوم

پيام هاي ديگران ()        link        چهارشنبه ٩ آبان ۱۳۸٦ - هیادو