گاهی دلم برای خودم تنگ می شود
 

آلاچیق خانه پدر هنوز مشتری خود را دارد.

مادر. برادر و شانای عزیز. هنوز هم گاهی برای درد ودل زیر سایه آن حرف های ناگفته را باز گو می کنند . آنقدر در حرفهایشان غرق می شوند که حضور هیچکس را جدی نمی گیرند.

سلامی بی پاسخ...

 سکوتی به اجبار...

لبخند... و شوقی از این همه احساس در وجودم موج می زند.

 پای درد و دلهایشان که می نشینم حضورم را پر رنگ تر می بینند شانا می پرسد :  نظر شما چیه؟ من هم شانه ای برایشان تکاه میدهم .

مادر می گوید اگر به جای شانه هایت زبانت را کمی تکان میدادی... ادامه نمیدهد لبخند می زند.

شانا می گوید گاهی بهتر است چیزی نگوییم.

 مادر می گوید من که نمیدونم شماها چی می گید فقط این رو میدونم که آدم وقتی حرف میزنه خالی میشه به قول قدیمی ها اگر حرف زدن شفا بخش نیست آروم بخش که هست حداقل این آرامش رو پیدا می کنی که حرف زدی.

سرمست می شوم از حرف های مادر... برای اینکه گفتمانشان را خراب نکنم چیزی نمی گویم  تجمع کوچک خانوادگی همیشه برایم لذت بخش بود . شانا چای خودش را تعارف می کند و می گوید برای خودم دوباره می ریزم. بلند که می شود دستش را می گیرم و می گویم برای من! چای بریز این چای خودت. می خندد و می گوید مثل همیشه....

و من همچنان سکوت می کنم.

 

پيام هاي ديگران ()        link        سه‌شنبه ۳ مهر ۱۳۸٦ - هیادو