گاهی دلم برای خودم تنگ می شود
 

کاش اینجا بودی  میان اینهمه موج  میان اینهمه دلتنگی میان اینهمه بغض کاش اینجا بودی درون سینه ام کمی نزدیک دلتنگی. مثل آن سالها. دست هایت را مشت می کردی و می گفتی پر یا پوچ.  هرکدام را که میگفتم برنده بودم  چون همیشه هر دو دستت پر بود ،و هیچگاه نفهمیدم که تا آخر، مدیون همان دستی خواهم بود که گمان میکردم پوچ است. آخرین بار را یادت هست سومین روز از سومین فصل سال بر روی سومین صندلی بلوار.... ساعت3 . باران می بارید. دستهایت را مشت کردی و گفتی پر یا پوچ

من گفتم هر دو پر.

هر دو دستت پر بود و این بار من باختم  در میان سرفه ها چیزی گفتی...

گفتم برویم خیس می شویم برایت خوب نیست.

خندیدی و گفتی بمانیم شاید دیگر هرگز...

گفتم مردم می گویند دیوانه ایم.

گفتی نگاه کن هیچکس در باران سرش را بالا نمی گیرد. من و تو در باران فراموش شده ایم. نگاه کن.

نگاه که کردم هیچکس را ندیدم....

باران یک ریز می بارید  

                                                                   

پيام هاي ديگران ()        link        سه‌شنبه ۱٩ تیر ۱۳۸٦ - هیادو