گاهی دلم برای خودم تنگ می شود
 

وقتی می خواهی بار سفر را ببندی اول باید بار دلت را ببندی. یک دنیا دلتنگی را بغچه پیچ میکنی و با زور فرو میکنی توی دلت و میگری دنبال همه خاطرات, تا یه وقت چیزی جا نگذاری و از همه اونهای که همیشه تو خاطرت می مونند خداحافظی میکنی. منظورم همه اون دوستای هستند که با نوشته هاشون من رو همراهی میکردند و خیلی وقت ها سنگ صبور من بودند.

بعد شروع میکنی به جمع کردن وسایلی که میدونی بدون اونها هم میتونی سفر بری.

ساده بگم یه جورهایی دارم از وب می رم درست در اولین سالگرد ورودم .

میدونم که بعضی ها ممکنه از دست من ناراحت بشن( هلیا که از قبل تا حالا داره داد میزنه) اما باور کنید دیگه نمیتونم دلیلش رو هم فقط یه نفر میدونه که فکر کنم کافی باشه...

از همه عزیزانی که صمیمانه برایم نوشتند سپاسگذارم و دست همه را به گرمی می فشارم.

از نازنین ( ماه من سلام) که همیشه برایم مهربانی کرد.

از ایمان عزیز(قبولم کن و جانم بستان) به خاطر همه لطفش.

از هلیا (بازگشت روانی) که نوشتن را گاهی یادم داد.  

و از تمامی کسانی که توی نوشته های دوست داشتنی حضور داشتند .... از همشون ممنونم و برای همه بهترین ها رو آرزو دارم.

 

دستی برایتان به یادگار تکان میدهم

فراموش کنید یا نه. من نگاهتان را فراموش نمیکنم.

لبخندتان را و بغضهای خودم را وقت وداع...

سوتی که نشانی از فاصله هاست

صدای زوزه لوکوموتیو و فرسایش چرخها بر روی ریلی از جنس بدرود

فاصله ها زیاد و زیادتر می شود

و این همه...

من را با خود به روزی می برد که تازه آمده بودم. و حالا روز رفتن...

من مسافر قطاری هستم که ایستگاهش را به فراموشی سپرده اند

 حالا دیگر تنها نیستم ....

تا همیشه , برای همیشه

 

پيام هاي ديگران ()        link        سه‌شنبه ۸ خرداد ۱۳۸٦ - هیادو