گاهی دلم برای خودم تنگ می شود
 

از من میخواست که بنویسم

دهان باز میکرد و چشم بسته می گفت: بنویس

از گوشه های فراموش شده ذهنت

از خستگیهای من برای تو و از فرار های تو به سوی من

از همه آنچه که تو را می فرساید

از همه آنهای که لبخندت را پاره می کنند

از همه آنهای که تورا می بینند و فراموشت می کنند

بنویس!

دستی با قلم آشنا می شود

فرسایشی بر کاغذ آغاز یا پایان می پذیرد

تنها    "خستگی"    نوشته می شود

و حالا...

من , تنها ماندم

تو سنگ صبور م

ما... هیچ...

چشم باز کن!!

چشم باز کن !

قول می دهم دهانم را ببندم!

قول میدهم قلم را زمین بگذارم!

قول میدهم خودم را فراموش کنم!

قول میدهم...

 تو چه زود فراموشکار شدی! چه زود نوشته هایت را به نوشته هایم بخشیدی! چه زود دستم را رها کردی.....

چیزی بگو مرا رها کن از این دربدری. چشم هایم را می بندم نگاهت نمی کنم قول میدهم.

این دم آخر چیزی بگو...

 

 

پيام هاي ديگران ()        link        یکشنبه ۱٦ اردیبهشت ۱۳۸٦ - هیادو