گاهی دلم برای خودم تنگ می شود
 

سالها بود که به دنبالش می گشتم . وقتی یافتمش که دیگر چیزی از او باقی نمانده بود

تکه تکه شده بود

روحش را دریده بودند

قلبش را پاره پاره کرده بودند

زخم خورده بود

هر چه داشت از او گرفته بودند بزرگ شده بود خیلی بزرگ تر از آنکه تصورش را کنی!

اما هنوز لبخند میزد

جای پای همین مردم بر روی دستش پیدا بود. تنها به خاطر  اینکه می خواست گمشده اش را بیابد. 

مرا که دید گویی خوشحال شد لبخند زد و دردهایش را به رخم کشید انگار مدتها منتظر این لحظه بود دیدن یک آشنا و باز شدن زخم های کهنه و جهیدن چرک و خون از لا به لای زخم ها و چهره در هم کشیدنش.

دستهایم نتوانست زخمش را ببندد. نتوانست دردهایش را التیام ببخشد خون بود که می ریخت و درد بود که می رویید

من سخت ناتوان شده ام ...

زخمی بر روی تنم , دردی در درونم پیدا می شود

* * *

و شايد...

شايد اين اخرين نوشته ها...

پيام هاي ديگران ()        link        دوشنبه ٢٧ فروردین ۱۳۸٦ - هیادو