گاهی دلم برای خودم تنگ می شود
 

روبروی تنگ ماهی قرمز نشسته ام

هلیا دست می کند در تنگ , ماهی را محکم می گیرد و بیرون می آورد.

می گوید : ماهی قرمز کوچولو چرا حرف نمی زنی؟

ماهی قرمز جان می کند وقتی دوباره در آب رهایش می کند روی آب می ماند گویی مرده است.

هلیا می گوید چرا ماهی مرد؟

می گویم او به آب زنده است

هلیا می گوید پس ما به چه زنده ایم

لبخند می زنم می گویم  به هوا

بغض می کند می گوید نازنین هوا نداشت

نمی دانم چه بگویم او را در آغوش می گیرم و ارام در گوشش می گویم نازنین دلبستگی نداشت

در آغوشم چیزی می شکند

 

دلهایتان تا همیشه بهاری

پيام هاي ديگران ()        link        شنبه ۱۱ فروردین ۱۳۸٦ - هیادو