گاهی دلم برای خودم تنگ می شود
 

کاش می شد دستم را به نوشتن عادت میدادی. تا هر وقت که دلتنگت می شدم از دلتنگیهایم برایت می نوشتم. گفتی: بنویس برای سنگ سردی که هیچ حرفی برای گفتن ندارد جز یک آه. گفتم بغضم را چه کنم؟ نوشتی : ببار اما "تنها و صمیمانه"

                         *-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*--*-*-*-*-*-*-*-*

به اتاق تو که می رسیدم درد پایم را فراموش میکردم. تو خودت آنقدر درد داشتی که دیگر مجالی برای این دردهای کوچک من نبود تمام سعی ام را کردم اما نتوانستم مرا ببخش. تو فهمیدی و من خجالت زده گفتم چیزی نیست اصرار کردی و من دروغ گفتم که...

به سادگی دروغ گفتم و تو می دونستی که هروقت دروغ می گفتم نگاهت نمی کردم .دستت چانه ام را گرفت و آرام برگرداند لبخند زدی و گفتی: گلم! (این واژه هنوز بغضم را می شکند) دکتر رفتی؟

حالا تو نیستی , بغض گلویم سرفه های تو را به یاد می آورد...

در اوج تنهایی هوای حوصله ام ابریست...

پيام هاي ديگران ()        link        یکشنبه ۱٥ بهمن ۱۳۸٥ - هیادو