گاهی دلم برای خودم تنگ می شود
 

روز سیاه

پایان انتظار تو  پایان لبخندهای تو پایان سرفه های تو سرفه ها سرفه ها سرفه های که حنجره مراهم زخمی کرد. پایان نوشتن های تو پایان تمام تو  پایان تمام من

بغضم را فرو می خورم . تو خواسته بودی… اما مگر چقدر تحمل دارم....

چقدر آرام خوابید

خدایا ...

یادت می آید وقتی داشتی قصه مرا می نوشتی آنطور که دوست داشتی نوشتی . حتی یکبارنپرسیدی میخواهی اینجارا کمی تغییر دهم؟ می خواهی  اینجا را آنطور که دوست داری بنویسم ؟ بگو که خود خواهی بگو...

حالا دیدی پایان انتظار کسی, که تو را دوست داشت و در هر شرایطی دستش را به سوی آسمان تو میگرفت و می گفت "عالیست, بهتر از این نمی شود" .حتما صدایش را شنیدی یا لااقل دستهای نحیفش را رو به آسمان

 او در لحظه ای تمام شد و تو به آخر قصه ما رسیدی و می نشینی به انتظار پایان قصه یکی دیگر که او را هم انطور که دوست داشتی نوشتی...  

می گویند کفر می گویی می گویم دلتنگی می کنم

می گویند او آنقدر خوب بود که نتوانست در میان ما باشد می گویم  باور نمی کنم هرگز نبودن و ندیدنش را

گفته بود برای سنگ قبرم چیزی بنویس

  و من تمام قدرتم را در فرسایش قلم برکاغذ به حراج می گذارم تا جمله ای جاری شود. نوشته شد

صدایت می کنم آنگاه کز نامهربانیها به تنگ آید دلم...

پيام هاي ديگران ()        link        یکشنبه ۸ بهمن ۱۳۸٥ - هیادو