گاهی دلم برای خودم تنگ می شود
 

دیشب خواب خودم را دیدم

کنار خیابانی ایستاده بودم با پالتوی سیاه و چمدانی پر از خاکستری

باران یک ریز می بارید و من نشانی ام را گم کرده بودم

به راه افتادم / کسی پرسید : کجا ؟

گفتم : نمیدانم !  شاید آنسوتر آشنای باشد تا دیگر نیازی به نشانی ام نباشد

خندید و گفت : فراموش کن...

از خواب پریدم  

تمام  تنم از خواب باران خیس بود

 و من...  هیچ چیز برای فراموش کردن بیاد نیاوردم. 

چيزی را آيا فراموش کرده ام؟

پيام هاي ديگران ()        link        پنجشنبه ٢ آذر ۱۳۸٥ - هیادو