گاهی دلم برای خودم تنگ می شود
 

لبخند بزن، دختركم، بر من لبخند بزن من ديگر مثل تو بزرگ نيستم. پر شده از گناه، حسادت و چيزي به نام نابخشودني در من موج ميزند. من ديگر نميتوانم دوستم را به خاطر فريادي كه بر سر من ميزند ببخشم. من ديگر نميتوانم همه چيز را به بازي بگيرم و در هر باخت چهار زانو بنشينم و منتظر بازي بعد باشم. من ديگر نميتوانم تا آخر خط بدوم و بگويم تو اول شدي من دوم شدم او سوم شد، در حالي كه همه اول شده بوديم. ديگر نميتوانم الكلنگ بازي كنم. ميداني چرا؟ چون گنده شده ام. و آنسوي بازي كه من هستم هميشه پايين مي ماند. من ديگر نميتوانم چشم بر هم بگذارم و قايم شدن دوستانم را ببينم. آنها كه قايم شدند حتما جاي براي پيدا كردنشان بود. اما امروز آنها كه رفتند تا قايم شوند ديگر بهانه اي براي يافتنشان نبود. لبخند بزن بر من و حسادت و گناه بزرگ من لبخند بزن... و باور كن كه هيچ چيز به اندازه حسادت بزرگانه آدمهاي گنده مرا آزار نمي... لبخند بزن...

پيام هاي ديگران ()        link        چهارشنبه ٢٢ شهریور ۱۳۸٥ - هیادو