گاهی دلم برای خودم تنگ می شود
 

قرار نبود که نوشته قبلی بياد ولی نميدونم چی شد...

سوي

يه روز رفته بودم كنار دريا انقدر بهش نزديك شدم تا صداش رو بشنوم. وقتي موج ميزد به ساحل تا مچ پام خيس مي شد خيلي سعي كرد من رو با خودش ببره،  نتونست خيلي سعي كرد همه حرفهاشو بزنه. اون چيزهاي رو كه لازم بود شنيدم. عصباني شد، اعتنايي نكردم. فرياد زد، لبخند زدم. خودش رو بالا و پايين انداخت، نگاه كردم. دوست نداشتم تن به آب شور دريا بدم بعد به اون پشت كردم و رفتم.من فقط اومده بودم اون رو ببينم فقط همين نيومده بودم كه خودم رو اونجا جا بگذارم.

يادمون باشه بعضي ها فقط براي ديدن ما مي آيند فقط همين.

 

پيام هاي ديگران ()        link        چهارشنبه ۸ شهریور ۱۳۸٥ - هیادو