گاهی دلم برای خودم تنگ می شود
 

می‌پرسد آخر هفته برنامه ی خاصی‌ داری؟ من کوتاهترین و صریح‌ترین پاسخ را می‌‌دهم دور می‌‌شوم بی‌ آنکه از روی ادب هم که شده همین سوال را از او بکنم. نه اینکه کم توجه و بی‌ علاقه باشم یا کد‌های اجتماعی را ندانم . ولی‌ اساساً دنیای من فرسنگ‌ها با دنیای او فاصله دارد.
من دچارِ فرهنگی‌ هستم که مرا با یک عذاب وجدان دائمی بزرگ کرده. فرهنگی‌ که به من یاد داده که هیچکس برای خودش زندگی‌ نمیکند و من و نیاز ‌هایم هرگز در اولویت نیستیم و نخواهیم بود
..
که هر چیز کوچکی، هر چیز کوچکی میتواند به وسعتِ حیرت انگیزی پیش بینی‌‌ها و برنامه‌ها را تحت تاثیر قرار دهد
.
به او جواب میدهم و میدانم یک تلفن، یک خبر، یک روز بارانی ، سوزشی در سینه ، عکسی‌ که از لای کتابی‌ می‌‌افتد، یک خاطره یا خواهش نابهنگام می‌‌تواند روزم را در توالی فراموش شدن و فراموش کردنی نفس‌گیر دگرگون کند
.
شاید اگر استقلالِ فردی و احترام به خود و خواسته های شخصی‌ را طور دیگری برای ما معنی‌ میکردند، امروز دچارِ اینهمه تزلزل در تصمیم نبودیم.

نیکى فیروزکوهی
نامه پنجاه و سوم از کناب در خانه ما عشق کجا ضیافت داشت.

پيام هاي ديگران ()        link        جمعه ۳٠ بهمن ۱۳٩٤ - هیادو