گاهی دلم برای خودم تنگ می شود
 

اونقدر خسته ام که مجالی برای باز کردن چشم هایم ندارم

چشم بسته راه میروم  بر روی زمینی که همیشه زیر پایم سست بود

حالا شانه هایم سنگینی لحظاتی را حس میکند که چشم بسته بر راهی قدم گذاشتم ....

دیر یا زود را نمیدانم

من اما مرد راه نیستم

و حتی مرد بازگشت

به قول دوستی:

تو که نمی توانی مرا بالا بکشی.. میترسم تو هم ماندگار شوی.....بــــرو

 

پی نوشت:

اینها یادگاری روزهای از دست رفته اندو من همچنان خوبم

 

پيام هاي ديگران ()        link        پنجشنبه ۱٦ بهمن ۱۳٩۳ - هیادو