گاهی دلم برای خودم تنگ می شود
 

تازه رسیدم و دوست داشتم بنویسم

صحنه های دردناکی بود..

خداحافظی پدر از دختر 4 ساله اش.. بدرود  خواهری از برادرش ....

ضجه های مادری بالای سر عزیزش که مطمئن میشدی تمام دنیایش را از دست داده... آنوقت تو برایشان پتو بیاوری؟؟ آب یا  کنسرو که گرسنگی اش بر طرف شود؟؟!!

نمیدانست چند وقت است که به چیزی دهان نگشوده و نمیدانست که در غم کدام عزیزش بگرید...

هم کلامش که میشدی تازه یاد فامیل می افتاد و می گفت آنسوی شهر کسی را داشته که نمیداند کجاست!!!

دستهایش بوی خون گرفته بود وقتی که برای یافتن عزیزش زیر آوار تقلا می کرد..

ناخن به دست نداشت اما درد را در ضجه هایش می دیدی.. درد را بر جانش می دیدی...

و یا عزیزی که می گفت تنها شدم هیچکس را ندارم همه رفتند... می گفت زندگی برایش تمام شده ..

کاش آنقدر قدرت داشتم تا تمامشان را در آغوش بگیرم و پناه روحشان باشم

کاش ..کاش.. کاش.. بیش از همه لوازمی که برای نجات جانش آورده بودیم کمی تسلی خاطر هم همراهمان بود..

بی بضاعتیم را ببخش هم وطن

پيام هاي ديگران ()        link        پنجشنبه ٢٦ امرداد ۱۳٩۱ - هیادو