گاهی دلم برای خودم تنگ می شود
 

بین بار بستن و نبستن گیر افتادم

گاهی فکر میکنم که جم و جور کنم و برم و گاهی هم در گیر نــرفتنم

رفتن همیشه سخت تر از ماندن بوده. تا وقتی جایی هستی، یک سری مشکلات خاص پیش میاد که همش فکر میکنی اینجا که هستی بدترین جای دنیاست. کافیه یه مدت نباشی می فهمی خیلی هم بد نبوده...روز های بد و خوب تمومی نداره... انگار هر روز خوبی که پیش میاد باید نگران فردای بد باشی و روز بدی که پیش میاد منتظر روزهای خوب... یه جور تعادل که اگر به هم بخوره لابد تمام قوانین دنیا به هم می خورد..

گفتم قانون یاد تصمیم های تازه ای که گرفتم افتادم . از حالا به بعد تمام تصمیمات من تبدیل میشن به قانون و قانون مند میشم به تصمیماتی که گرفتم..

حالا فکر کن یه آدم که لحظه های زندگی اش پر از قانونه..

فکر کنم این روزها باید زور بگذار م بالای سر خودم...و این ممکنه بهترین راه باشه..

پی نوشت : خوشحالم. خوشحالم مثل یه آدم الکی خوش. مثل کسی که یه خبر خوب داره و کسی را نداره بهش بگه. (قبلا هم گفته بود.. نیایی دنبال من هی بگی این رو که گفته بودی!!)

آها  :تصمیم گرفتم چند تا کارت قرمز هم بدم

پيام هاي ديگران ()        link        دوشنبه ۱٦ امرداد ۱۳٩۱ - هیادو