گاهی دلم برای خودم تنگ می شود
 

با کودکم

این بخت برگشته که درونم زندگی می کند

کودکی که بعد از اینهمه سال یاد نگرفت بی هیچ تفاوتی به مردم این خاک سلام کند

برای ادب کردنش هزار بار چای را با تفاله خوردم. افاقه نکرد

او بزرگ نمی شود. من اما هر روز بزرگتر می شوم

این کودک درون، که لگد پرانی میکند، دل دردهای من زیادتر می شود.. یا بقولی بیرونم درد می گیرد..

سرزنش نمیکنم کسی را

 این حاصل همخوابگی من با تمام کتابها و خیالاتی بود که سالها با آنها به رخت خواب می رفتم

پی نوشت :

راستی سلام

کفشهایم را در پست قبلی جا گذاشتم . زین پس پابرهنه و عریان می روم.. پس ببخش اگر این پست را با بی آبرویی هر چه تمام تر نوشتم

پيام هاي ديگران ()        link        سه‌شنبه ۳٠ آذر ۱۳۸٩ - هیادو