گاهی دلم برای خودم تنگ می شود
 

کفشهایم را میان راه جا گذاشتم

جای که می بایست جا بگذارم.. زین پس پیاده میرم تا بعد از رفتنم جای پایی بر جا نگذارم

از واژه های دستمالی شده بیزارم، از دوستانی که فقط نام یدک میکشند ...

میگریزم از خودم، از هرچه پایبندم کند به این زمین خاکی

میگریزم ازواژه های که حکم کلاه را دارند

از خاطرم پاک میکنم تمام خاطراتی را که با کفشهایم داشتم

شاید زین پس همه خاطراتی را که یافتم با آسودگی قاب شان کنم

پی نوشت: این روزها دوستانی می یابم که فرسنگها از من دورند اما انگار نه انگار

برای ترنج عزیز با دو ستاره کوچک

پيام هاي ديگران ()        link        دوشنبه ۱٥ آذر ۱۳۸٩ - هیادو