گاهی دلم برای خودم تنگ می شود
 

خیلی سخته بخواهی از چیزهای بنویسی که با تو اجین شدند.. انگار که میخواهی خودت رو بنویسی و نمیدونی از کجا شروع کنی. از هرکجا هم که شروع کنی اول خط نیستی، آخرش هم نیستی...درست جایی هستی که خودت هم انتظارش رو نداری .

فرصتهای که از دست رفت یا بدست اومد، تصمیماتی که اشتباه یا درست گرفته شد، ثانیه های که به التماس هم نایستادند و همه و همه آدمهای که هر چند کوچک توی زندگی نقش بازی کردند. و عقربه ساعت بسته به روزگار، تند یا کند چرخید و چرخید...

و توی چرخش این عقربه ها آرزوها ی من دو دسته شدن.. یکی آرزوهایی که هیچ وقت فرصت نشد نگهشون دارم و یکی دیگه آرزوهای که همه خاطره شدن...  و حالا هم فکر میکنم هیچ آرزوی ندارم.. هیچ آرزویی

رو بروی آینه روزها می گذرد

آینه میخندد، می گرید

من هیچ نمی گویم

آینه می خنداند، می گریاند... من هیچ نمی گویم

دستی به آینه میکشم

غبار می روبم از آینه

خود، خود، خودم می شوم

نه می خندم نه می گریم

پيام هاي ديگران ()        link        یکشنبه ۱۱ مهر ۱۳۸٩ - هیادو