گاهی دلم برای خودم تنگ می شود
 

بار سفر بستن دیگر برایم بی معنی بود

تمام کوله بار من پر بود از خاطره رنگی شبی که پابرهنه در سیاهی شب گوش به گوش دریا حرف زدم

یادت هست !!؟

ساعتها انتظار تا طلوع آفتاب و سرگردانی دوربین عکاسی روی شانه های من

یا . . . غروب طوفانی و حرفهای نگفته مردمانی که مرا در ذهنشان دیوانه می پنداشتند

آنروزها زود گذشت شبهایی که برای شمردن ستاره ها وقت کم می آوردم . . .  زود گذشت . . .

امروز در ظلمت باروت و فساد تمام شب را فراموش کرده ام

و تو در لابه لای کوله بار خالی دنبال واژه میگردی که خاطره هم پیدا نمی کنی !!!

چیزی برای گفتن نمانده ؟!

من بار می بندم برای بی چتر زیر آسمان شب راه رفتن. خواستی بیای بیا، اما نه دیگر من مرد راهم و نه تو کودک 7 ساله

 

پی نوشت : از شمارش آنهمه ستاره در هفت آسمان تنها شمارش اعداد برایم باقیست من تا بی نهایت می توانم بشمارم.

ته نوشت : مادر همیشه میخواست دل به چمدان و سوغاتی هایش ببندم... مادر مرا ببخش

پيام هاي ديگران ()        link        پنجشنبه ۱٠ تیر ۱۳۸٩ - هیادو