گاهی دلم برای خودم تنگ می شود
 

می گویند سالی گذشت با هزاران تبریک از همه کسانی که مدتها بود گمشان کرده بودم و کسانی که گمم کرده بودند..

آفتاب این روزها پوستم را سیاه میکند بر عکس تمام سالهای زندگی

بوسه های موی سپید بر شقیقه ها مرا می رباید از جوانی، مرا می رباید از آینه، و پیوند می دهد با شمعدانی

هفته های هشت روزی هم دیگر گم شده اند در سالهای باقیمانده، و شبهای پر سکوت را در لابه لای دستهایم گم کرده ام

ماه هم این روزها چارقدش را برنمیدارد . نامحرم شده ام در این اخرین روزها

بوی خاطره هم بوی سرب می دهد .  بوی دوست هم بوی رفتن

چیزهای که در دلم سنگینی میکرد را امروز روی شانه هایم حس میکنم

تمام فلسفه همبستگی بین اجزای عالم را این روزها گم کرده ام منطق هم به زور در ذهنم جا خوش کرده

این روزها خیالم خیس می شود از باران، نگاهم مات می شود از رویا و خاطرم هر روز مکدر است از روزهای تکراری

راستی!  همسایه ام را ندیدی؟ هنوز هم خانه مرا می شناسد؟

 

 پی نوشت :

صبح زود کله پاچه های ساعی مزه دیگه ای داشت. گرچه من کم رنگ بودم اما برای همون اندک حضور هم میشد فرق بین مزه دوستی و مزه های دیگه رو  دوستی با همون لبخند همیشگی که حتی اگر هزار تا گرفتاری هم داشت لبخند مهربون و حوصله زیادش رو هیچکس نمیتونست انکار کنه... یکی از اون خصوصیاتی که همیشه بهش حسودیم می شد.

برای دوستی که هرگز سادگیش را فراموش نخواهم کرد. زهرا دشتی عزیز که  برای تمام لحظه های زندگیش از صمیم قلب بهترین ها را آرزومندم.

سفر بخیر

پيام هاي ديگران ()        link        چهارشنبه ٢٦ خرداد ۱۳۸٩ - هیادو